گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ندارد مجلس ما بی‌تو نوری

که مجلس بی‌تو باشد همچو گوری

بیایی یا بدان سومان بخوانی

ز فضلت این کرامت نیست دوری

خلایق همچو کشت و تو بهاری

به تو یابد شقایقشان ظهوری

تجلی کن که تا سرمست گردند

کنند اجزای عالم مست شوری

چو دریای عتاب تو بجوشد

برآید موج طوفان از تنوری

چو گردون قبول تو بگردد

شود جمله مصیبت‌ها سروری

خمش بگذار این شیشه گری را

مبادا که زند بر شیشه کوری

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بابک در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۲ نوشته:

سیمرغ ( ارتا فرورد= فروردین ) ، یا خدا ، خودش ذاتا ، بهاریست که با آمدن ، حقایق ، ازهمه جان‌ها و انسان‌ها ، میشکوفد . راستی که چیزی جز همین ارتا نیست ، درفرهنگ ایران ، محدود به سخن گفتن نبود ، بلکه فرا افشاندن وپیدایش گوهرانسان بود . خدا ( ارتا ) ، راست بود ، چون خودش درتمامیش ، تبدیل به گیتی ( ارض = Erde= earth) می‌شد .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.