گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

صلا ای صوفیان کامروز باری

سماع است و شراب و عیش آری

صلا که ساعتی دیگر نیابی

ز مشرق تا به مغرب هوشیاری

چنان در بحر مستی غرق گردند

که دل در عشق خوبی خوش عذاری

از این مستان ننوشی های و هویی

وزین خوبان نبینی گوشواری

در این مستان کجا وهمی رسیدی

گر این مستان ننالند از خماری

به صد عالم نگنجد از جلالت

چنین سلطان و اعظم شهریاری

ولیکن چون غبار انگیخت اسپش

به وهم آمد کر و فر سواری

دهان بربند کاین جا یک نظر نیست

که بشناسد سواری از غباری