گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

شنودم من که چاکر را ستودی

کی باشم من تو لطف خود نمودی

تو کان لعل و جان کهربایی

به رحمت برگ کاهی را ربودی

یکی آهن بدم بی‌قدر و قیمت

توام آیینه ای کردی زدودی

ز طوفان فناام واخریدی

که هم نوحی و هم کشتی جودی

دلا گر سوختی چون عود بوده

وگر خامی بسوز اکنون که عودی

به زیر سایه اقبال خفتم

برون پنج حس راهم گشودی

بدان ره بی‌پر و بی‌پا و بی‌سر

به شرق و غرب شاید شد به زودی

در آن ره نیست خار اختیاری

نه ترسایی است آن جا نه جهودی

برون از خطه چرخ کبودش

رهیده جان ز کوری و کبودی

چه می‌گریی بر خندندگان رو

چه می‌پایی همان جا رو که بودی

از این شهدی که صد گون نیش دارد

بجز دنبل ببین چیزی فزودی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.