گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی

تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی

به حق اشک گرم من به حق روی زرد من

به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی

اگر عالم بود خندان مرا بی‌تو بود زندان

بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی

اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم

مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی

بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی

به جان بی‌وفا مانی چو یار ما گریزانی

ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را

بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی

وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم

چو سایه در رکاب تو همی‌آیم به پنهانی

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیرایه یغمایی در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۰۵:۵۵ نوشته:

بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی
پیشانی: لیاقت و پشتکار

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
نادر.. در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۴۲ نوشته:

اگر با جمله خویشانم
چو تو دوری پریشانم..

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.