گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی

دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی

بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش

که می‌سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی

چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو

چو چونی را بسوزی تو درآید جان بی‌چونی

نیاید جز ز مه رویی طواف برج‌ها کردن

که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی

برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران

ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی

چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان

ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی

چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن

چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی

ببینی شاه قدوسی بیابی بی‌دهن بوسی

ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی

چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته

به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی

چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی

که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی

چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی

در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.