گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

آن کیست ای خدای کز این دام خامشان

ما را همی‌کشد به سوی خود کشان کشان

ای آنک می‌کشی تو گریبان جان ما

از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان

بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ما

ساقی باهشانی و آرام بی‌هشان

بی‌دست می‌کشی تو و بی‌تیغ می‌کشی

شاگرد چشم تو نظر بی‌گنه کشان

آب حیات نزل شهیدان عشق توست

این تشنه کشتگان را ز آن نزل می‌چشان

دل را گره گشای نسیم وصال توست

شاخ امید را به نسیمی همی‌فشان

خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود

زان ساکنند زیر و زبر این مفتشان

مقصود ره روان همه دیدار ساکنان

مقصود ناطقان همه اصغای خامشان

آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب

چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان

در روح دررسی چو گذشتی ز نقش‌ها

وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مه وشان

همیان چه می‌نهی به امانت به مفلسان

پا را چه می‌نهی تو به دندان گربشان

از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش

خواهی تو روستایی خواهی ز اکدشان

دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد

مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان

دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست

خورشید را نگر چو نه‌ای جنس اعمشان

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۴۵ نوشته:

ساقی باهشانی و آرام بی‌هشان...

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.