گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا

سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا

یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی

ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما

آخر کجا می‌خوانیم گفتا برون از جان و جا

از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران

بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا

تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی

دل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا

آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده

آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا

این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله

چون برنمی‌گردد سرت چون دل نمی‌جوشد تو را

بانگ شتربان و جرس می‌نشنود از پیش و پس

ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما

خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی‌هوش ما

نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رحمان ملک پور عزیزکندی نوشته:

در بیت ۶ عبارت (گنده پیر کابلی) بنظر می رسد کابلی همان کولی اشد زیرا کولیها ااغلب غیر ساکن و تقریبا اواره اند وتمدن نا پذیر ند که در مصرع اول به ان اشارت رفته است و نیز زنان پیر کولی با چرب زبانی فال بینی وجادوگری نیز می کنند که در مصرع دوم اشارت رفته لازم میدانم اشاره کنم که در کشورهای شرق اروپا کولیهارا سینتی می نامند که اشاره به نواحی رود سند و بطور کلی شرق می کند ولی در ایران خواستگاه اصلی انها را کابل می دانستند .به مرور زمان ودر گویشهای محلی کابلی تبدیل به کولی شده در ایران علاوه بر کولی بنامهای دیکری مانند قرشمال-غربتی-لولی - قره چی نیز شناخته می شوند

👆☹

غبار نوشته:

با اجازه از آگاهان به شعر و ادبایران اسلامی:
مولوی، مفسر قرآن است. چه در مثنوی و چه در دیوان شمس.
تا به حال کار عمیقی بر روی تفسیر قرآن مولوی صورت نگرفته و کتاب هایی چون “آیات مثنوی” هم کامل نیستند و جای کار بیشتری هست.
قافله بر قافله که در این شعر گفته شده می تواند اشاره به: کادح الی ربک و نیز انا الیه راجعون باشد.
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا هم می شود به: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ
و توبوا الی الله….
اوقاتتان خدایی باد.
یا علی

👆☹

شمس الحق نوشته:

شاید جناب غبار از وجود ۲ مجلد کتاب مستطاب ” سر نی ” که نقد و شرح تحلیلی و تطبیقی مثنوی به قلم استاد حقیر ، مرحوم دکتر زرین کوب است مطلع نیستند .

👆☹

صلاح الدین نصراللهی نوشته:

آوارگی نوشَت شده، خانه فراموشت شده … آن گنده پیرکابلی صد سحر کردت از دغا (۱۶ /۱۷)
-درباره ی«گنده پیر کابلی» در حاشیه آمده است: پیرزن جادوگر کابلی. ظاهراً جادو در کابل رواج زیادی داشته است.
استاد فروزانفر نیز در فرهنگ نوادر لغات دیوان، فقط«گنده پیر» را به «زن بسیار سالخورده» معنی کرده و این بیت را شاهد آورده است(مولوی، ۱۳۶۳: ج۷: ۴۱۵).
*به نظر می رسد که این بیت اشاره داشته باشد به « حکایت آن پادشاه زاده کی پادشاهیِ حقیقی به وی روی نمود» در دفتر چهارم مثنوی، که در آن، پادشاهی برای تنها پسرش، دختر درویش زاهد و صالحی را خواستگاری کرد دختری که:
در ملاحت خود نظیر خود نداشت… چهره اش تابان تر از خورشیدِ چاشت
حسن دختر این، خصالش آن چنان … کز نکویی می نگنجد در بیان
ولی بعد از موافقت خانواده ی عروس و بسته شدن نکاح:
از قضا کمپیرکی جادو که بود… عاشق شه زاده ی با حسن وجود
جادُوی کردش عجوزه ی کابلی … کی برد زان رشک سحر بابلی
شه بچه شد عاشقِ کمپیرِ زشت … تا عروس و آن عروسی را بهشت
شاهزاده یک سال تمام، اسیر جادوی پیرزن بوده و چاره گری ها سود نداشت. پدر که پسر را از دست داده تلقی می کرد، شب و روز به درگاه خدا راز و نیاز می کرد و خلاصی پسر را می خواست:
تا ز یارب یارب و افغان شاه … ساحری اُستاد پیش آمد ز راه
آن جادوگر استاد، سحر پیرزن را برگشاد و او را نجات داد:
آن گره های گران را برگشاد … پس زمحنت پور شه را راه داد
آن پسر با خویش آمد شد دوان … سوی تخت شاه با صد امتحان…
جادوی کمپیراز غصّه بمرد … روی و خوی زشت فا مالک سپرد
شاهزاده وقتی زیبایی عروس خود را، که یک سال او را در انتظار گذاشته بود، دید از بهت و حیرت سه روز بیهوش افتاد.
بعد از یک سال، شاه در ضمن نصیحت به او گفت که ای پسر، از آن عهد کهن یاد کن تا دیگر بی وفایی نکنی:
گفت رَو، من یافتم دارالسّرور… وارهیدم از چه؟ از دار الغرور
از تأویلی که به دنبال این حکایت در مثنوی آمده است، کاملاً معلوم می شود که منظور مولانا در غزلیات نیز یادآوری همان حکایت است:

👆☹

mehdi shiraz نوشته:

مخاطب و گوینده هم جوهر وجود انسان است و هم خداوند که خود جوهر وجود است. در طرف دیگر شیطان است آن خلقی که کنار ما نشسته و ما را گدا میخواند وبسوی خود..و همزمان خدا یاجوهر جان ماست که شاه است وما رامیخواند!

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام