گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا

سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا

یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی

ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما

آخر کجا می‌خوانیم گفتا برون از جان و جا

از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران

بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا

تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی

دل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا

آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده

آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا

این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله

چون برنمی‌گردد سرت چون دل نمی‌جوشد تو را

بانگ شتربان و جرس می‌نشنود از پیش و پس

ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما

خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی‌هوش ما

نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رحمان ملک پور عزیزکندی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۲۵ نوشته:

در بیت 6 عبارت (گنده پیر کابلی) بنظر می رسد کابلی همان کولی اشد زیرا کولیها ااغلب غیر ساکن و تقریبا اواره اند وتمدن نا پذیر ند که در مصرع اول به ان اشارت رفته است و نیز زنان پیر کولی با چرب زبانی فال بینی وجادوگری نیز می کنند که در مصرع دوم اشارت رفته لازم میدانم اشاره کنم که در کشورهای شرق اروپا کولیهارا سینتی می نامند که اشاره به نواحی رود سند و بطور کلی شرق می کند ولی در ایران خواستگاه اصلی انها را کابل می دانستند .به مرور زمان ودر گویشهای محلی کابلی تبدیل به کولی شده در ایران علاوه بر کولی بنامهای دیکری مانند قرشمال-غربتی-لولی - قره چی نیز شناخته می شوند

 

غبار در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۱۳ نوشته:

با اجازه از آگاهان به شعر و ادبایران اسلامی:
مولوی، مفسر قرآن است. چه در مثنوی و چه در دیوان شمس.
تا به حال کار عمیقی بر روی تفسیر قرآن مولوی صورت نگرفته و کتاب هایی چون "آیات مثنوی" هم کامل نیستند و جای کار بیشتری هست.
قافله بر قافله که در این شعر گفته شده می تواند اشاره به: کادح الی ربک و نیز انا الیه راجعون باشد.
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا هم می شود به: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ
و توبوا الی الله....
اوقاتتان خدایی باد.
یا علی

 

صلاح الدین نصراللهی در ‫۳ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۳ نوشته:

آوارگی نوشَت شده، خانه فراموشت شده ... آن گنده پیرکابلی صد سحر کردت از دغا (16 /17)
-درباره ی«گنده پیر کابلی» در حاشیه آمده است: پیرزن جادوگر کابلی. ظاهراً جادو در کابل رواج زیادی داشته است.
استاد فروزانفر نیز در فرهنگ نوادر لغات دیوان، فقط«گنده پیر» را به «زن بسیار سالخورده» معنی کرده و این بیت را شاهد آورده است(مولوی، 1363: ج7: 415).
*به نظر می رسد که این بیت اشاره داشته باشد به « حکایت آن پادشاه زاده کی پادشاهیِ حقیقی به وی روی نمود» در دفتر چهارم مثنوی، که در آن، پادشاهی برای تنها پسرش، دختر درویش زاهد و صالحی را خواستگاری کرد دختری که:
در ملاحت خود نظیر خود نداشت... چهره اش تابان تر از خورشیدِ چاشت
حسن دختر این، خصالش آن چنان ... کز نکویی می نگنجد در بیان
ولی بعد از موافقت خانواده ی عروس و بسته شدن نکاح:
از قضا کمپیرکی جادو که بود... عاشق شه زاده ی با حسن وجود
جادُوی کردش عجوزه ی کابلی ... کی برد زان رشک سحر بابلی
شه بچه شد عاشقِ کمپیرِ زشت ... تا عروس و آن عروسی را بهشت
شاهزاده یک سال تمام، اسیر جادوی پیرزن بوده و چاره گری ها سود نداشت. پدر که پسر را از دست داده تلقی می کرد، شب و روز به درگاه خدا راز و نیاز می کرد و خلاصی پسر را می خواست:
تا ز یارب یارب و افغان شاه ... ساحری اُستاد پیش آمد ز راه
آن جادوگر استاد، سحر پیرزن را برگشاد و او را نجات داد:
آن گره های گران را برگشاد ... پس زمحنت پور شه را راه داد
آن پسر با خویش آمد شد دوان ... سوی تخت شاه با صد امتحان...
جادوی کمپیراز غصّه بمرد ... روی و خوی زشت فا مالک سپرد
شاهزاده وقتی زیبایی عروس خود را، که یک سال او را در انتظار گذاشته بود، دید از بهت و حیرت سه روز بیهوش افتاد.
بعد از یک سال، شاه در ضمن نصیحت به او گفت که ای پسر، از آن عهد کهن یاد کن تا دیگر بی وفایی نکنی:
گفت رَو، من یافتم دارالسّرور... وارهیدم از چه؟ از دار الغرور
از تأویلی که به دنبال این حکایت در مثنوی آمده است، کاملاً معلوم می شود که منظور مولانا در غزلیات نیز یادآوری همان حکایت است:

 

mehdi shiraz در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۵۸ نوشته:

مخاطب و گوینده هم جوهر وجود انسان است و هم خداوند که خود جوهر وجود است. در طرف دیگر شیطان است آن خلقی که کنار ما نشسته و ما را گدا میخواند وبسوی خود..و همزمان خدا یاجوهر جان ماست که شاه است وما رامیخواند!

 

محمدرضا در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۱ نوشته:

سلام روز جمعه مورخ 17 تیر 99 شبکه 4 سیما برنامه معرفت با حضور دکتر دینانی و مجری گری دکتر منصوری لاریجانی، این غزل را تا نیمه به زیبایی تشریح و تفسیر کردند. ادامه در برنامه بعدی خواهد بود. به گمانم این برنامه و تکرارش روزهای یک شنبه و جمعه در شبکه 4 حوالی ساعت 7 پخش می شود و نیز می توان در اینترنت به اطلاعات بیشتر و نیز برنامه های قبلی دست یافت.

 

آذر. خانم معلم جغرافیا از اراک در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۷ نوشته:

چرا هیچ یک از شما مانند فرهاد در مثنوی بیت به بیت تفسیر نمی کنید ؟

 

الهام در ‫۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۲ نوشته:

معنی این شعر رو اینجوری درک کردم
از آسمان ندا آمد که به سمت کمال بیا حس خوبی به جان دست داد در جواب اینکه کجا و چطور اتصال صورت می گیرد پاسخ آمد در لامکان و لازمان یعنی جان از جسم ارزشمند بیرون رود و از مکان و زمان فراتر
در این هنگام افکار مانع می شوند و عبور از افکار سخت است پس از عبور از افکار و در مرحله خاموش کردن ذهن زندگی مادی خاموش می شود و فقط عشق حقیقی جاری می گردد و دوباره افکار انسان را به زندگی مادی باز می گرداند.

 

الهام در ‫۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۳ نوشته:

منظور از گنده پیر کابلی شمس تبریزی است

 

nabavar در ‫۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۱ نوشته:

الهام
گنده پیر کابلی
لغت‌نامه دهخدا
گنده پیر کابلی . [ گ َ دَ / دِ رِ ب ُ ] (اِخ ) پیر زالی بوده جادوگر و ساحره در کابل . (برهان ). || (اِ مرکب ) کنایه از پیر زال ساحره باشد. (آنندراج ). پیر زال ساحره که کنایت از دنیا باشد :
آوارگی نوشَت شده ، خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا.

 

بی نشان در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۵ نوشته:

سلام و عرض ادب
پیرو فرمایشات سرکار خانم الهام بنده چند نکته ای را عرض کنم شاید مفید فایده باشد در ارتباط دیگرگون با غزل پیش رو:
به صورت بسیار خلاصه و گذرا بر روی ارکان بیت ابتدایی غزل اندیشه کنیم:
ندا آمد که اصل و حقیقت است که انعکاس آن صداست .....
از آسمان آمد : آسمان در میان جان انسان نیز می تواند باشد
خطاب به جان آمد یعنی پنهان از سمع نامحرمان آمد ....
حاکی و حاوی پیام رجعت و بازگشت بود .... بازگشت تنها پس از آمدن ممکن است ( بسیار مهم نه تنها اینکه بعد از هبوط آدم را به بهشت موعود باز می خوانند این فلسفه ی رفت و برگشت و استقبال قبله مطلبی بینهایت کلیدی و ژرف در رمزگان عرفانی شیعی است)
ندا بانگ صلا و دعوت به مهمانی و ضیافت بود...
جان توان پاسخ به ندای خوش را داشته است ....
نکته ی اصلی و مهم ندای ارجعی ملکوت عالم همیشه و همواره بلند و خوان نعم و کرم الهی همواره گسترده است و این ماییم که به دلیل عدم سنخیت وجودی از این استماع این ندا و دعوت به واسطه ی این صلا محروم و بی بهره ایم ....
برای مولوی ندای خوش تنها ندای دعوت های غیر متعارف به ملکوت مراتب جان است و خود نیز دعوت هایی از این سنخ و جنس به کرات دارد.... دیدیدم این جهان را تا آن جهان رویم / ما به فلک می رویم عزم تماشا کراست و غیره....
ورای گفت و شنودهای اسباب محور ظاهری گفت و شنودهای بی حرف و صوت در عالم کون و مکان در جریان است مختص محرمان و پنهان از نامحرمان....
همه کس به این ندا پاسخ هنیئاً مرحبا نمی دهد و هر کسی به نوعش و طریقی کراهت گونه ای از این رجعت و بازگشت دارد جز خلصین کملین از اولیاء الله ....
سمعاً و طاعه بودن از شیرین و شکرین ترین تعبیرات حضرت خداوندگار در گستره ی غزلیات است و حاوی بیکرانی از اسرار....
تسلیم و اطاعت طوعی و اختیاری نه کرهی و اجباری فصل ممیز عاشقی و عاقلی است در نظام اندیشگانی مولوی با جوانب لا اعد و احصای مصداقی ....
بی نظیر و فوق ادراک بشری زیباست تقدیم شما گرامیان:
خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم
از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان
گر من آن را قدح خاص ندانم عامم
غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین
تا «سمعنا و اطعنا » کنی ای جان نامم
جناب مولانا در بیت دوم با فرمایش عبارت « هردم» به بانگ ارجعی بدون وقفه و تکرار منتشر در عالم جان اشاره می فرماید که بهای رو نمای آن دو صد جان از جنس جان جانانه ی خود اوست چرا که از همانجا که این ندای دعوت نازکشانه طنین انداز است اژدهای دمان صمدیت و استغنا در بار انداز و منتظر بلع اهل ناز است ....
لذا مولوی با اعراف به این مهم خود به عنوان ذی المقدمه دو صد جان را فدای این ندا می نماید هر چند این فدا کردن در مقام کثرت جان ها می تواند تنها به صرف پیغام خوش آن ندا باشد ....
یک بار دیگر نیز خود حاوی نکات بینهایت عمیقی است در نظام اندیشگانی تصوف و عرفان حقیقی که ماحصل و مترتب بر آن بر پریدن تا مقام هل اتی است که خود از اسرار آیات قرآن است و نشان انسان کامل مکمل تام علوی در همهی اعصار و امصار .....
طلب بانگ دوباره شدن را درش بیندیشیم و معانی و مفاهیم محتمل آن را در کام جان مزمزه کنیم ....
شاهد عرائض این کمترین که ابیات را به ترتیب خوانش می کنم نادره مهمان خواندن ندا توسط جان جانانه ای است که قابلیت و سنخیت استماع آن را یافته است و خود می داند کدام مهمان زفت و فربه چون شتر را در خانه ی جان خویش بر خوان نشانده است ....
در و دیوار این سینه همی درّد ز انبوهی که آن بسیار می آید ....
جان با قرار مادون جایگاه غایی تمکّن حقیقی مذموم است و ناپسند و تا نیل به این غایت هر نوع قراری عین محرومیت است .....
جان با قرار مولوی به مدد و یاریگری ندایی آسمانی و موهبی بی قرار می شود و این نشان از قابلیت و محبوبیت وی در نزد ملکوت عالم دارد....
پرسش از اینکه کجا می خوانیم تحصیل حاصل است و صرفا جهت فرصت اطاله ی کلام با ندایی دیریاب است که : برای اینکه واگوید نمودم خویشتن را کَر ....
خویشکاری این مهمان که ابتدا تنها ندایی از او در گستره ی مملکت جان طنین انداز بود بیرون کردن بندی گران از پای جهد و تلاش تمامی آنانی است که به هر نوعی در زندان های بیکران و لا اعد و احصای عوالم مادون اطلاق گرفتارند ... این زندان ها به انحاء مختلف مورد اشاره ی مولوی و اولیاء دیگر الهی قرار گرفته است که اعظم ان ها زندان هزار توی من نفسانی محصور در ادراک دیگران از ماست که هر کس اندکی از ما را در محبس و زندان میزان درک خویش از ما زندانی نموده است و ما زندانی تمامی کسانی هستیم که من وجودی ما در ارتباط با آن ها شکل گرفته ساخته می شود زندانبانانی که کلید رهایی دادن ما از زندان اذهان خویش را نمی شناسند .....
رمزگان نردیان / چرخ/ شهر و غریبی / وفا و خویشکاری بی بدیل آن در میان تمامی ارکان نظام اندیشه ی انسان خدایی/ التفات از مقام اعلای قابلیت و سنخیت با ندای آسمان تا تنبیه های مکرر و تقبیح و تحذیر های پیاپی ابیات پایانی در مقام مخاطب عام / تعبیر بی بدیل قافله بر قافله و پویایی که شرط آن است که متاسفانه با خواب آلودگی مطلق اهل آن مسخ شده است : چرا ز قافله « یک کس» نمی شود بیدار ؟!
مرحله خواندن بزنگاه ملاقات با حضرت مرگ که رحل اقامتی است ....
داستان دراز دامن نسیان و شان نزول لفظ انسان ....
و ابیات سراسر اسرار پایانی که خود داستانی است و خارج از محدوده ی فهم و ادراک چون این کمترینی و خارج از حیطه ی زمان اکنون که پاسی از شب گذشته است.....

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.