گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم

در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم

چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم

تا چشم‌ها به ناگه در روی او گشادم

با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان

گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم

مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من

نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم

گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم

ای تو صلاح جانم بی‌تو چه در فسادم

ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده

وز نور رویت آمد عهد الست یادم

از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان

از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم

تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی

تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.