گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

حال ما بی‌آن مه زیبا مپرس

آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس

زیر و بالا از رخش پرنور بین

ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس

گوهر اشکم نگر از رشک عشق

وز صفا و موج آن دریا مپرس

در میان خون ما پا درمنه

هیچم از صفرا و از سودا مپرس

خون دل می‌بین و با کس دم مزن

وز نگار شنگ سرغوغا مپرس

صد هزاران مرغ دل پرکنده بین

تو ز کوه قاف و از عنقا مپرس

صد قیامت در بلای عشق اوست

درنگر امروز و از فردا مپرس

ای خیال اندیش دوری سخت دور

سر او از طبع کارافزا مپرس

چند پرسی شمس تبریزی کی بود

چشم جیحون بین و از دریا مپرس

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

سالار عقیلی » یار مست » سماع / قطعه ضربی و آواز

مجتبی عسگری » خروش » ساز و آواز مثنوی

music_note معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کوروش در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۳۲ نوشته:

با سلام،
لطفا مصراع اول از بیت آخر، به صورت زیر تصحیح شود
چند پرسی شمس تبریزی که بود

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

nabavar در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۸ نوشته:

کورش جان
مولوی که را کی می نوشته
زنده باشی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

همایون در ‫۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۷ نوشته:

غزل نابی از فرهنگ جلالی
غزلی که راز شمس را باز و بیان میکند
شمس در فرهنگ جلالی یک راز بزرگ است همین راز سپس به راز صلاح دین و همچنین حسام دین هم نامیده میشود و چهره های دیگری را می نمایاند
به فردا اندیشیدن کار انسان خیالی و یا به عبارتی تماشاچی است، انسان والا و نوین پهلوان است و همین امروز را زندگی میکند و با سیمرغ در رابطه است که هستی و تمامی توانایی های هستی است که همیشه در امروز کار میکند
من و کله من بسیار محدود و ضعیف است و فقط میتواند تماشاچی باشد در میان سدهاهزار تماشاچی دیگر، و در خدمت طبیعت قرار گیرد که کار های فراوانی به او می سپارد تا بهتر بخورد و بیشتر بچه تولید کند و خانه بزرگتری بسازد.
ولی من اگر با سر دوست کار کند نه با کله خودش
آنگاه جیحون و کارون و رودخانه ای خروشان میشود که به دریا می پیوندد
فرهنگ جلال دین یادگرفتن و بکاربردن سرِ دیگر در انسان است که شمس است، برای همین جلا دین همه توانایی های خود را از شمس و صلاح دین و دوست می داند که در عرفان ایرانی که عرفان پهلوانی و خسروانی است به نام سیمرغ یا عنقا شناخته میشود که با هستی در ارتباط است نه با طبیعت محدود
ما هرکدام تنها ادامه دهنده کار دوست هستیم
نه شخص خود، بطوریکه با دوست یکی میشویم
مرا ببین از شمس مپرس میشویم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.