گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

راز را اندر میان نه وامگیر

بنده را هر لحظه از بالا مگیر

تو نکو دانی که هر چیز از کجاست

گر خطاها رفت آن از ما مگیر

روستایی گر بوم آن توام

روستایی خویش را رستا مگیر

چون مرا در عشق‌ست ا کرده‌ای

خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر

تو مرا از ذوق می‌گیری گلو

تا بنالم گویمت آن جا مگیر

سوی بحرم کش که خاشاک توام

تو مرا خود لایق دریا مگیر

از الست آمد صلاح الدین تمام

تو ورا ز امروز و از فردا مگیر

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

mohsen در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۳۵ نوشته:

خط چهارم "استا کرده ای " و " استا مگیر "

 

همایون در ‫۱۱ ماه قبل، دو شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۳ نوشته:

گفتگویی رندانه با هستی کل که رازهارا می آفریند و با انسان در میان می نهد
هستی بدون راز نمی تواند وجود داشته باشد
راز ها از جنس زمان نیستند که بیایند و بروند، بلکه ازلی و ابدی اند، این قوانین علمی ما هستند مای روستایی که همواره کهنه و از کار افتاده میشوند، عاشقان که با رازها سر و کار دارند اوستا ها و جاودانگانند حتی اگر در برابر هستی خاشاک هم باشند ولی جایشان در دریای هستی است و بزرگی هستی شامل حال آنان است و رازورزان آمادگی این بزرگی را دارند زیرا ذوق آنان سرشار از رازآمیزی هستی است

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.