گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

دی سحری بر گذری گفت مرا یار

شیفته و بی‌خبری چند از این کار

چهره من رشک گل و دیده خود را

کرده پر از خون جگر در طلب خار

گفتم کی پیش قدت سرو نهالی

گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار

گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت

نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار

گفت منم جان و دلت خیره چه باشی

دم مزن و باش بر سیمبرم زار

گفتم کی از دل و جان برده قراری

نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار

قطره دریای منی دم چه زنی بیش

غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

آفرین در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۴۶ نوشته:

ای پیش رخت شمع فلک تار

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.