گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر

دیوانگان را می‌کند زنجیر او دیوانه‌تر

ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب

آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی‌خبر

ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان

ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر

ای عشق خونم خورده‌ای صبر و قرارم برده‌ای

از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر

در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم

گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر

ما را که پیدا کرده‌ای نی از عدم آورده‌ای

ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در

هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو

هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر

کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن

وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی‌خطر

ای عشق چست معتمد مستی سلامت می‌کند

بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر

چون دست او بشکسته‌ای چون خواب او بربسته‌ای

بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۰۳ نوشته:

"هستی" خوش و سرمستِ تو، گوش "عدم" در دستِ تو،
هر دو طفیل "هستِ تو"، بر حکم تو بنهاده سر ..

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
mehdi shiraz در ‫۳ سال قبل، جمعه ۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۳۱ نوشته:

 عشق منشا هر دو جهان است.هم مادی وهم معنوی و راز عدم در دست او

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.