گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

در عریش او را یکی زایر بیافت

کو بهر دو دست می زنبیل بافت

گفت او را ای عدو جان خویش

در عریشم آمده سر کرده پیش

این چراکردی شتاب اندر سباق

گفت از افراط مهر و اشتیاق

پس تبسم کرد و گفت اکنون بیا

لیک مخفی دار این را ای کیا

تا نمیرم من مگو این با کسی

نه قرینی نه حبیبی نه خسی

بعد از آن قومی دگر از روزنش

مطلع گشتند بر بافیدنش

گفت حکمت را تو دانی کردگار

من کنم پنهان تو کردی آشکار

آمد الهامش که یکچندی بدند

که درین غم بر تو منکر می‌شدند

که مگر سالوس بود او در طریق

که خدا رسواش کرد اندر فریق

من نخواهم کان رمه کافر شوند

در ضلالت در گمان بد روند

این کرامت را بکردیم آشکار

که دهیمت دست اندر وقت کار

تا که آن بیچارگان بد گمان

رد نگردند از جناب آسمان

من ترا بی این کرامتها ز پیش

خود تسلی دادمی از ذات خویش

این کرامت بهر ایشان دادمت

وین چراغ از بهر آن بنهادمت

تو از آن بگذشته‌ای کز مرگ تن

ترسی وز تفریق اجزای بدن

وهم تفریق سر و پا از تو رفت

دفع وهم اسپر رسیدت نیک زفت

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

مثنوی نسخهٔ قونیه، کاتب محمد بن عبدالله القونوی، پایان کتابت ۶۷۷ ه.ق » تصویر 251

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.