گنجور

 
مولانا

دین نه آن بازیست کو از شه گریخت

سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت

تا که تتماجی پزد اولاد را

دید آن باز خوش خوش‌زاد را

پایکش بست و پرش کوتاه کرد

ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد

گفت نااهلان نکردندت بساز

پر فزود از حد و ناخن شد دراز

دست هر نااهل بیمارت کند

سوی مادر آ که تیمارت کند

مهر جاهل را چنین دان ای رفیق

کژ رود جاهل همیشه در طریق

روزِ شه در جست و جو بی‌گاه شد

سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد

دید ناگه باز را در دود و گرد

شه برو بگریست زار و نوحه کرد

گفت هرچند این جزای کار تست

که نباشی در وفای ما درست

چون کنی از خلد زی دوزخ فرار؟

غافل از «لا‌یستوی اصحاب نار»

این سزای آنک از شاه خبیر

خیره بگریزد به خانهٔ گنده‌پیر

باز می‌مالید پر بر دست شاه

بی‌زبان می‌گفت من کردم گناه

پس کجا زارد کجا نالد لئیم؟

گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم

لطف شه جان را جنایت‌جو کند

زانک شه هر زشت را نیکو کند

رو مکن زشتی که نیکی‌های ما

زشت آمد پیش آن زیبای ما

خدمت خود را سزا پنداشتی

تو لوای جرم از آن افراشتی

چون ترا ذکر و دعا دستور شد

زان دعا کردن دلت مغرور شد

هم‌سخن دیدی تو خود را با خدا

ای بسا کو زین گمان افتد جدا

گرچه با تو شه نشیند بر زمین

خویشتن بشناس و نیکوتر نشین

باز گفت ای شه پشیمان می‌شوم

توبه کردم نومسلمان می‌شوم

آنک تو مستش کنی و شیرگیر

گر ز مستی کژ رود عذرش پذیر

گرچه ناخن رفت چون باشی مرا

بر‌کنم من پرچم خورشید را

ورچه پرم رفت چون بنوازی‌ام

چرخ بازی گم کند در بازی‌ام

گر کمر بخشیم کُه را برکنم

گر دهی کلکی علمها بشکنم

آخر از پشه نه کم باشد تنم

مُلک نمرودی به پر برهم زنم

در ضعیفی تو مرا بابیل گیر

هر یکی خصم مرا چون پیل گیر

قدر فندق افکنم بندق حریق

بندقم در فعل صد چون منجنیق

گرچه سنگم هست مقدار نخود

لیک در هیجا نه سر ماند نه خود

موسی آمد در وغا با یک عصاش

زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش

هر رسولی یک‌تنه کان در زدست

بر همه آفاق تنها بر زدست

نوح چون شمشیر در خواهید ازو

موج طوفان گشت ازو شمشیرخو

احمدا خود کیست اسپاه زمین؟

ماه بین بر چرخ و بشکافش جبین

تا بداند سعد و نحس بی‌خبر

دور تست این دور نه دور قمر

دور تست ایرا که موسی کلیم

آرزو می‌برد زین دورت مقیم

چونک موسی رونق دور تو دید

کاندرو صبح تجلی می‌دمید

گفت یارب آن چه دور رحمتست

آن گذشت از رحمت آنجا رؤیتست

غوطه ده موسی خود را در بحار

از میان دورهٔ احمد بر آر

گفت یا موسی بدان بنمودمت

راه آن خلوت بدان بگشودمت

که تو زان دوری درین دور ای کلیم

پا بکش زیرا درازست این گلیم

من کریمم نان نمایم بنده را

تا بگریاند طمع آن زنده را

بینی طفلی بمالد مادری

تا شود بیدار و وا جوید خوری

کو گرسنه خفته باشد بی‌خبر

وان دو پستان می‌خلد زو مهر در

کنت کنزا رحمة مخفیة

فابتعثت امة مهدیة

هر کراماتی که می‌جویی بجان

او نمودت تا طمع کردی در آن

چند بت بشکست احمد در جهان

تا که یا رب گوی گشتند امتان

گر نبودی کوشش احمد تو هم

می‌پرستیدی چو اجدادت صنم

این سرت وا رَست از سجدهٔ صنم

تا بدانی حق او را بر امم

گر بگویی شکرِ این رَستن بگو

کز بُتِ باطن هَمَت برهاند او

مر سرت را چون رهانید از بتان

هم بدان قوّت تو دل را وا رهان

سر ز شکر دین از آن برتافتی

کز پدر میراث مفتش یافتی

مرد میراثی چه داند قدر مال؟

رستمی جان کند و مجان یافت زال

چون بگریانم، بجوشد رحمتم

آن خروشنده بنوشد نعمتم

گر نخواهم داد، خود ننمایمش

چونش کردم بسته دل بگشایمش

رحمتم موقوفِ آن خوش‌گریه‌هاست

چون گریست، از بحرِ رحمت موج خاست