گنجور

پیشنهاد آسان از اینستاگرام و پین‌ترست با افزونهٔ فایرفاکس

بخش ۸۰ - اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

کرد حق و کرد ما هر دو ببین

کرد ما را هست دان پیداست این

گر نباشد فعل خلق اندر میان

پس مگو کس را چرا کردی چنان

خلق حق افعال ما را موجدست

فعل ما آثار خلق ایزدست

ناطقی یا حرف بیند یا غرض

کی شود یک دم محیط دو عرض

گر به معنی رفت شد غافل ز حرف

پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف

آن زمان که پیش‌بینی آن زمان

تو پس خود کی ببینی این بدان

چون محیط حرف و معنی نیست جان

چون بود جان خالق این هر دوان

حق محیط جمله آمد ای پسر

وا ندارد کارش از کار دگر

گفت شیطان که بما اغویتنی

کرد فعل خود نهان دیو دنی

گفت آدم که ظلمنا نفسنا

او ز فعل حق نبد غافل چو ما

در گنه او از ادب پنهانش کرد

زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

بعد توبه گفتش ای آدم نه من

آفریدم در تو آن جرم و محن

نه که تقدیر و قضای من بد آن

چون به وقت عذر کردی آن نهان

گفت ترسیدم ادب نگذاشتم

گفت هم من پاس آنت داشتم

هر که آرد حرمت او حرمت برد

هر که آرد قند لوزینه خورد

طیبات از بهر کی للطیبین

یار را خوش کن برنجان و ببین

یک مثال ای دل پی فرقی بیار

تا بدانی جبر را از اختیار

دست کان لرزان بود از ارتعاش

وانک دستی تو بلرزانی ز جاش

هر دو جنبش آفریدهٔ حق شناس

لیک نتوان کرد این با آن قیاس

زان پشیمانی که لرزانیدیش

مرتعش را کی پشیمان دیدیش

بحث عقلست این چه عقل آن حیله‌گر

تا ضعیفی ره برد آنجا مگر

بحث عقلی گر در و مرجان بود

آن دگر باشد که بحث جان بود

بحث جان اندر مقامی دیگرست

بادهٔ جان را قوامی دیگرست

آن زمان که بحث عقلی ساز بود

این عمر با بوالحکم همراز بود

چون عمر از عقل آمد سوی جان

بوالحکم بوجهل شد در حکم آن

سوی حس و سوی عقل او کاملست

گرچه خود نسبت به جان او جاهلست

بحث عقل و حس اثر دان یا سبب

بحث جانی یا عجب یا بوالعجب

ضؤ جان آمد نماند ای مستضی

لازم و ملزوم و نافی مقتضی

زانک بینایی که نورش بازغست

از دلیل چون عصا بس فارغست

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکوه نوشته:

بازغ به معنی روشن و تابنده است

👆☹

شکوه نوشته:

محن جمع محنت است به معنی رنج ها و گاهی آزمایشها و بادیه محن کنایه از دنیای کنونی است

👆☹

امین کیخا نوشته:

بحث را پاره ای با باس در باستان یکی می گیرند به کردی هم معنی خبر و احوال می دهد

👆☹

شکوه نوشته:

لوزینه یک نوع شیرینیست که از بادام و عسل یا شیره خرما درست میشود و بصورت لوزی قالب میزنند یا برش میخور اما دلیل نامگذاری لوزی بودنش نیست و معنی بادام است که به عربی میشود لوز و در کل لوزینه به هر چیز شیرین هم گفته میشود زیرا در صنایع ادبی به یک مدل لطیف از حشو ،حشو لوزینه گویند

👆☹

امین کیخا نوشته:

یار را خوش کن برجان و ببین
یعنی یار را خوش کن نتیجه ان را ببین و نیز برنجان و نیز نتیجه انرا ببین

👆☹

امین کیخا نوشته:

در ادامه لوزینه ، برای همین به لوزه انسان بادامک می گویند و نیز اندام امیگدال در مغز را بادامک مغزی

👆☹

امین کیخا نوشته:

بوالحکم نام ابوجهل بوده است و پیامبر انرا گرداند و فرمود که کسی که پیام حق را نگیرد بؤ جهل است

👆☹

درویش نوشته:

ابلیس با گفتن «بما اغویتنی» بار عملِ خود را به خدا و مشیّتِ او برمی گرداند و خود را در این بین بی گناه قلمداد می کند و در مقابل آدم، مسئولیت عمل و گناه نخستینِ خود را به گردن می گیرد و می سراید که: «ربنا ظلمنا انفسنا». خداون چون این کرنش و خاکساری را مشاهده می کند آدم را می گوید که: «آنچه واقع شد و به خاطر آن تو مرتکب گناه شدی تقریر و قضای من بود، و تو با آگاه بودن به این موضوع بازهم خطا را به گردن گرفتی و خود را سرزنش کردی؟!» آدم در پاسخ گوید: «من ادب نگاه داشتم و پرده دری نکردم.» و خداوند نیز در پاسخ گوید: «من هم به حرمت این احترام از تو گذشتم و راه بازگشت به تو نمودم و ابلیس را به خاطر بی ادبی و پرده دری از بارگاهِ خود راندم تا وقت معلوم.»… نه که تقدیر و قضای من بُد آن / چون به وقتِ عذر کردی آن نهان؟

👆☹

شمس الحق نوشته:

زخاک آفریدت خداوند پاک / پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
حریص و جهان سوز و سرکش مباش / زخاک آفریدندت آتش مباش
چو گردن کشید آتش هولناک / به بیچارگی تن بیانداخت خاک
چو آن سرفرازی نمود این کمی / از آن دیو کردند از این آدمی
سعدی - بوستان - باب چهارم - درتواضع

👆☹

مهدی کاظمی نوشته:

کرد حق و کرد ما هر دو ببین
کرد ما را هست دان پیداست این

کردار حضرت حق و رفتار مارا هر دو را ببین و بدان که ماهم در انجام کارها نقشی داریم و اینکه اجبار محض نیست و این مشخص هست (از اختیار در رفتارها و تصمیمات ما در زندگی و روزمرگی هویداست )

گر نباشد فعل خلق اندر میان
پس مگو کس را چرا کردی چنان

اگر ما کاره ای نبودیم در زندگی و همه چیز از سمت خدا بود پس به کسی نگو چرا فلان کارو کردی و کسی را مسیٔول کاری ندان ….

خلق حق افعال ما را موجدست
فعل ما آثار خلق ایزدست

انچه که خدا بوجود میآورد و خلق میکند پدید آورنده رفتار های ماست و رفتارهای ما از آفریده های خداوند نشأت میگیرد و جهت میگیرد و ما انجام دهنده ای بیشتر نیستیم

ناطقی یا حرف بیند یا غرض
کی شود یک دم محیط دو عرض

گوینده در حین سخن راندن یا یا کلام رو بیان میکنه یا مفهوم و غرض رو نگاه میکنه و نمیتونه دو طرف سخن رو در یک آن احاطه کنه و در بر بگیره …یعنی اول میخواد که چی بگه و بعدش انجام میده و میگه … و در ان واحد نمیتونه هم فکر کنه و عمل کنه ……

گر به معنی رفت شد غافل ز حرف
پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف

وقتیکه به معنی دقت میکنه از حرف زدن غافل میشه و هیچ چیز در پس و پیش کلام نمیبینه و نمیچینه ……

آن زمان که پیش‌بینی آن زمان
تو پس خود کی ببینی این بدان

اونوقتی که داری به جلو نگاه میکنی در اون لحظه تو پشت سر را نمیتونی که ببینی و دو کار را باهم در یک آن نمیشه انجام داد و بین اینها فاصله ای وجود داره …..

چون محیط حرف و معنی نیست جان
چون بود جان خالق این هر دوان

وقتیکه حرف و معنی باهم دیگر در احاطه جان نیست چگونه باید هم اراده و میل و هم انجام ان را به جان نسبت داد یعنی بین خواستن درونی و انجام عمل بیرونی فاصله ای هست که ما خیلی هامون بهش واقفیم و خیلی کارها رو که میخوایم نمیکنیم و یا بر عکس .. انگار که در درون ما کس دیگریست که میخواد و ما ابزار انجام ان هستیم

حق محیط جمله آمد ای پسر
وا ندارد کارش از کار دگر

چونکه هم انجام عمل و هم میل و خواست هر کاری جملگی در احاطه خدا هست پس (خداوند را کاری از کار دیگر بازندارد و مانع نشود.. نهج البلاغه)

گفت شیطان که بما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی

ابلیس گناه کار خود را از جبر کامل دانست و از قبول ان سر باز زد و انرا به حضرت حق نسبت داد ان دیو پست ….
{{قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ…:شیطان گفت که چون تو مرا گمراه کردی من نیز بندگانت را از راه راست گمراه می گردانم.}}(ایه ۱۶ سوره اعراف)

گفت آدم که ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما

حضرت ادم گفت خدایا ما به خود ظلم کردیم .. ولی در همین حین از کار حق غافل نبود و خود را قادر کامل ندانست … اشاره به ایه ۲۳ همان سوره :قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ:گفتند: خدایا ، ما بر خویش ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشی و به ما رحمت و رأفت نفرمایی سخت از زیانکاران خواهیم بود.

در گنه او از ادب پنهانش کرد
زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

با اینکه ادم میدانست خالق این توانایی انجام کار خود خداست و خالق افعال بشر اوست .. از روی ادب این نکته را بزبان نیاورد و از گناه بر خود زدن و بخود نسبت دادن او از ثمره ای برخوردارشد (فضل و رحمت حق تعالی)

بعد توبه گفتش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و محن

بعد از این توبه کردن حضرت ادم خدا به او گفت مگر نه اینکه من در تو افریدم توانایی گناه و جرم و محنت ها و رنج های ناشی آن رو ؟؟؟؟ مگر من افریدگار تو نیستم ؟؟پس چرا انها را خود گردن گرفتی ؟؟

نه که تقدیر و قضای من بد آن
چون به وقت عذر کردی آن نهان

مگر نه انکه تقدیر و قضای من بود ان گناه کردن تو ؟؟؟ چرا بوقت عذر اوردن این موضوع رو نهان کردی ؟؟

گفت ترسیدم ادب نگذاشتم
گفت هم من پاس آنت داشتم

گفت ترسیدم بی ادبی باشه نسبت دادنش به شما …..

👆☹

مهدی کاظمی نوشته:

هر که آرد حرمت او حرمت برد
هر که آرد قند لوزینه خورد

هر کسی که با احترام برخورد کند (با مواجه با حق) با او با احترام و ادب برخورد میشود و هرکس قند بیاورد شیرینی و حلوای بادام میخورد……

طیبات از بهر کی للطیبین
یار را خوش کن برنجان و ببین

زنان پاک سرشت ازان کیست ؟؟؟ ازان مردان پاک …. پس سزای خوشحال کردن یار و رنجاندن او را ببین …..

اشاره است به این ایه :
الخَْبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئکَ مُبرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ(۲۶)
هر آن زن که او هست بدکار و بد
به مردى بدین وصف باید رسد

زنان بدکار و ناپاک شایسته مردانى بدین وصفند و مردان زشتکار و ناپاک نیز شایسته زنانى بدین صفتند و (بالعکس) زنان پاکیزه نیکو لا یق مردانى چنین و مردان پاکیزه نیکو لایق زنانى همین گونه‏اند، و این پاکیزگان از سخنان بهتانى که ناپاکان درباره آنان گویند منزهند و بر ایشان آمرزش و رزق نیکوست.

یک مثال ای دل پی فرقی بیار
تا بدانی جبر را از اختیار

یک مثال برای انکه فرق جبر و اختیار معلوم شود بیاور ای دل ……

دست کان لرزان بود از ارتعاش
وانک دستی تو بلرزانی ز جاش
ان دستی که میلرزه از ارتعاش و تفاوتش با آن دستیکه خودت بلرزانی از عمد …. چقدر فرق داره …

هر دو جنبش آفریدهٔ حق شناس
لیک نتوان کرد این با آن قیاس

هردو لرزیدن دست را میتوان ازاثر خلقت خداوند دانست ولی نمیشه اینهارو باهم قیاس کرد … یعنی وقتی در کاری عمدی از سمت ما باشه دیگه نمیشه گفت خلقت و افرینش اینجوریه و همه چیز جبریه …….

زان پشیمانی که لرزانیدیش
مرتعش را کی پشیمان دیدیش

اگر از عواقب کاری (مثلا لرزاندن دست ) پشیمان شدی بدان که در ان اختیار داشتی و وگرنه چه کسیو دیدی مجبور به کاری باشه (رعشه دست بی اختیاری) و پشیمان هم بشه ……

بحث عقلست این چه عقل آن حیله‌گر
تا ضعیفی ره برد آنجا مگر

اینگونه مباحث برای قانع کردن عقل است ..آن عقل حیله گر و زرنگ و برای ضعیفان در درک حقیقت خوب است و انها را مشغول میکند

بحث عقلی گر در و مرجان بود
آن دگر باشد که بحث جان بود

اگر این اثبات ها و دلایل مانند در و مرجان با ارزش باشد ولی بحث جان یه چیز دیگه اس … جانی که از خالق خلق شده است

بحث جان اندر مقامی دیگرست
بادهٔ جان را قوامی دیگرست

بحث در مورد جان جایگاهی دیگر دارد و شرابی که جان دارد پختگی متفاوتی دارد

آن زمان که بحث عقلی ساز بود
این عمر با بوالحکم همراز بود

اونموقع که اینگونه مباحث عقلی رونق داشت این عمر با ابوجهل هم سنگ و هم اندازه بود ….

چون عمر از عقل آمد سوی جان
بوالحکم بوجهل شد در حکم آن

وقتی عمر از با سنگ عقل محک زدن دنیا دست برداشت و اعتقاد بوجود جان پیدا کرد (ایمان اورد ) علم بالاتری پیدا و کرد و ابوالحکم معروف شد بو جهل و نادان…

👆☹

مهدی کاظمی نوشته:

سوی حس و سوی عقل او کاملست
گرچه خود نسبت به جان او جاهلست

از بابت حس کردن مادی و مباحثی که با عقل سنجیده میشود او کامل بود ….. باهم اینها او نسبت به بحث جان و روح و ابعاد ماورای جسم انسان نادان بود ….

بحث عقل و حس اثر دان یا سبب
بحث جانی یا عجب یا بوالعجب

مباحث عقلی رو مبتنی بر اساس منطق و استدلال و سبب و مسبب و اینگونه محدودیتها بدون ….ولی بحث جان و روح با شگفتیهای زیادی همراهه

ضؤ جان آمد نماند ای مستضی
لازم و ملزوم و نافی مقتضی

ای دریافت کننده نور حقیقت … وقتی نور جان تابیدن گرفت …. این ادراکات معمولی و ساده و اولیه (لازم و ملزوم … نفی کردن و تقاضا کردن …. مقتضی )دیگه ارزشش رو از دست میده و رنگ میبازه و عقل در بحث جان عاجز از درک میمونه ….

زانک بینایی که نورش بازغست
از دلیل چون عصا بس فارغست

برای اینکه شخص بیناکه قادر به شهود است و راه برایش روشن و تابناک (بازغ) است دیگه احتیاجی به دلیل اوردن و از ان عصا ساختن ندارد ……زیرا راه بریش روشن است و عصا برای تاریکی است…

👆☹

س،م نوشته:

آدم مذهب را ساخت ، اما مذهب آدم را نساخت.
نخستین مذهب آدم آدمیت بود، و نخستین و کاملترین کتابش خردو نیروی اندیشیدن…
معجزه نوح ،ابراهیم ، موسی و محمد تکرار نشد !
و تنها داستانهایش را شنیدیم…
اما معجزه نیروی خرد و اندیشه را هر روز در پیشرفت آدمها می بینیم.
پس تصمیم با شماست!
خدا را در خود پیدا کنید…
همه چیز در دنیا زیباتر میشد اگر انسانها به جای دین به انسانیت معتقد بودند.
انسانیت چیزیست ورای همه ی ادیان .
انسانیت مهربانیست.
نماز و دعا و روزه ندارد.
انسانیت گاهی یک لبخند است که به کودک غمگینی هدیه می کنید…
احمد شاملو

👆☹

همیشه بیدار نوشته:

جناب ملا هادی سبزواری میفرماید
موسی نیست که دعوی انآلحق شنود
ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست
“انسانیت چیزیست ورای همه ی ادیان”
این سخن درست است، ولی انسانیت چیست؟ اگر جناب شاملو از ۱۰ نفر این را میپرسید ۱۰ جواب گوناگون میگرفت.
برای مثال: همه انسانها عدالت را دوست داراند ولی هر شخصی از عدالت چیز دیگری در فکر دارد.

👆☹

... نوشته:

این هم نگاه رندانه و حافظانه به این داستان:
گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است

👆☹

بی نام نوشته:

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۰
کِردِ ما و کِردِ حق ، هر دو ببین / کِردِ ما را هست دان ، پیداست این
هم فعل خدا را ببین و هم فعل ما را . فعل ما را حقیقی بدان و این البته مطلبی روشن است . یعنی اینطور نیست که مانند پیروان جبر محض بگوییم که انسان در انجام اعمال خود هیچگونه نقشی ندارد .

– مولانا تا اینجا موضوع جبر و اختیار به روش صوفیان صافی تفسیر کرد . ام از اینجا به بعد این موضوع را به روش علمای کلام ، خاصه بر مشرب اشعریان مورد بحث و نقد قرار می دهد . مهمترین مسئله در نظر اشعریان ، چگونگی افعال بندگان است . ابوالحسن اشعری می گوید : خداوند خالق افعال عباد است و انسان در افعال خویش ، در حد کسب (اکتساب) دخالت دارد . او می گوید : کسب عبارت است از تعلق قدرت و اراده عبد به فعل مقدوری که از جانب خداوند حادث می گردد . (تحقیقی در مسائل کلامی ، ص ۱۰۶) . بنابراین قدرت انسان برای حصول فعل کافی نیست بلکه این قدرت الهی است که آن عمل را ایجاد می کند و سهم انسان در اعمالش ، فقط میل و انگیزه ای است که به انجام آن در دلش ایجاد می شود و چون میل و انگیزه عمل در انسان ایجاد شد . خداوند آن عمل را از مجرای انسان صورت می دهد . پس عمل انسان به خود او قائم است نه آنکه از او صادر شود . نتیجه آنکه خداوند مصدر اعمال انسان است و انسان ، کاسب آن اعمال . و این طریقه اشعری راه میانه ای بود میان جبر محض و تفویض مطلق . البته مسئله کسب اشعریان یکسره مبهم است . مولانا که در ابیات پیشین ، بر مشرب صوفیانه با مسئله جبر و اختیار برخورد کرده ، در این بخش جلیل ، متکلمانه با آن مسئله روبرو می شود و حل مشکلات آن را بر مشرب اشعریان بازگو می کند .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۱
گر نباشد فعل خلق اندر میان / پس مگو کس را چرا کردی چنان ؟
اگر نسبت دادن فعل خلق به او حقیقت نداشت و با اختیار او صادر نمی شد . دیگر دلیلی نداشت که به کسی بگویی : چرا آن کار را کردی ؟ [ مولانا در اینجا عقیده و عین دلیل ابوالحسن اشعری را ذکر کرده است . این دلیل جنبه وجدانی دارد یعنی بطور طبیعی و فطری انسانها از اعمال یکدیگر سوال می کنند . در حالی که اگر انسان نقشی در صدور اعمالش نداشت دیگر روا نبود که بپرسند : چرتا فلان کار را کردی . (شرح مثنوی شریف ، ج ۲ ، ص۵۶۱) ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۲
خلق حق ، افعال ما را موجد است / فعل ما ، آثار خلق ایزد است
افعال انسان توسط قدرت حق پدید می آید اما به دست انسان اجرا می گردد . و افعال ما از آثار فعل حق تعالی است . [ بیانی است از وقوع عمل بر مشرب اشعریان و رد نظر معتزله . ( رجوع شود به توضیحات بیت ۱۴۸۰ همین بخش) . حکیم سبزواری گوید : فرق است میان خالقیت و فاعلیت . ما فاعل فعل مخصوص هستیم ولی خالق فعل نیستیم . بلکه خالق فعل خداست و بس . (شرح اسرار ، ص ۵۲) . ” موجد = پدیدآورنده ” ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۳
ناطقی ، یا حرف بیند یا غرض / کی شود یک دم محیط دو عرض ؟
به عنوان مثال ، گوینده ای که سخن می گوید . در ضمن سخن ، یا غالب حواسش متوجه ظاهر کلام می شود یا به مفاهیم . چنین گوینده ای چطور ممکن است که در یک لحظه هم کاملا به ظاهر کلام توجه کند و هم به معنی و مقصود کلام ؟ [ این تمثیل نیز تبیین مطلبی است که ابوالحسن اشعری گفته است . او عقیده دارد که وقتی می توانیم انسان را خالق اعمال خود بدانیم که او بر جزییات اعمالش علم تفصیلی داشته باشد . در حالی که چنین نیست ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۴
گر به معنی رفت ، شد غافل ز حرف / پیش و پس یک دم نبیند هیچ کس
اگر انسان به صورت الفاظ دقت کند از معنی غافل می ماند و هیچ چشمی نمی تواند در یک آن ، هم پیش روی خود را ببیند و هم پشت سر خود را .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۵
آن زمان که پیش بینی ، آن زمان / تو پس خود کی ببینی ؟ ای پسر
در همان لحظه که پیش روی خود را می بینی . کی می توانی پشت سرت را هم ببینی ؟ یعنی نمی توانی ببینی .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۶
چون محیط حرف و معنی نیست جان / چون بود جان ، خالق این هر دو آن ؟
وقتی که جان در آن واحد نمی تواند آن طور که باید هم به صورت کلام و هم به معنی و مقصود آن توجه کند. چگونه ممکن است که جان ، هم میل و انگیزه عمل را ایجاد کند و هم نفس عمل را ؟

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۷
حق محیط ، هر دو آمد ای پسر / واندارد کارش از کار دگر
ای پسر معنوی ، چونکه حضرت حق محیط بر هر دو ( انگیزه عمل و انجام عمل ) است پس هیچ کاری ، او را از کار دگر باز نمی دارد . [ مصراع اول اشارت است به قسمتی از آیه ۱۲۶ سوره نساء ” و خداوند بر هر چیز احاطه دارد ” و مصراع دوم اشاره است به این کلام حضرت علی (ع) . ” خداوند را کاری از کار دگر باز ندارد ” ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۸
گفت شیطان که بما اغویتنی / کرد فعل خود نهان ، دیو دنی
شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی . او گمراهی خود را به حضرت حق ، نسبت داد و آن دیو فرومایه ، کار خود را پنهان داشت . [ مصراع اول قسمتی از آیه ۱۶ سوره اعراف است . ” ابلیس گفت : پروردگارا به عوض آنکه مرا گمراه کردی ، من نیز بر راه بندگانت به کمین می نشینم و آنان را از راه مستقیم تو باز می دارم . ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۸۹
گفت آدم که ظلمنا نفسنا / او ز فعل حق نبد غافل چو ما
ولی حضرت آدم گفت : پروردگارا ما به خود ستم کردیم . و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بی خبر نبود . [ اشارت است به آیه ۲۳ سوره اعراف ” آدم و حوا گفتند : پروردگارا به خود ستم کردیم و اگر بر ما امرزش نیاوری و رحمت روا مداری ، هر آینه از زیانکاران خواهیم بود . ]

– منظور بیت : آدم با آنکه می دانست که خالق حقیقی اعمال بندگان ، خداوند است با این حال لغزشی که از او صادر شد به خود نسبت داد نه به خالق .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۰
در گنه ، او از ادب پنهانش کرد / ز آن گنه بر خود زدن ، او بر بخورد
با آنکه حضرت آدم می دانست که خالق اعمال بندگان ، حق تعالی است به جهت رعایت ادب آن را بر زبان نیاورد و پنهان کرد و با انتساب آن گناه به خود ، از فضل و رحمت الهی برخوردار شد و مقبول درگاه حق گردید . (بربخورد = برخوردار و کامیاب شد) .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۱
بعد توبه گفتش : ای آدم نه من / آفریدم در تو آن جرم و محن ؟
پس از آنکه آدم (ع) توبه کرد . حق تعالی بدو فرمود : ای آدم ، آیا آن گناهی که مرتکب شدی و آن رنج ها که کشیدی ، مگر آنها را من خلق نکرده ام ؟ [ پس چرا آن را به خود منسوب داشته ای ؟ . (محن = جمع محنت به معنی رنج و سعی) ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۲
نه که تقدیر و قضای من بد آن / چون به وقت عذر کردی آن نهان ؟
مگر نه این بود که تقدیر و قضای من سبب آن گناه و رنج شد پس چرا هنگام عذر خواهی ، این مسئله را پنهان کردی . [ آدم به جهت رعایت ادب ، گناهی را که تقدیر الهی بر او لازم کرده بود به خود نسبت داد و بدین ترتیب شرط عبودیت را به جا آورد اما ابلیس آن را به خدا نسبت داد . ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۳
گفت : ترسیدم ادب نگذاشتم / گفت : من هم پاس آنت داشتم
آدم گفت : ترسیدم که مبادا بی ادبی کنم . حضرت حق نیز فرمود : من هم بدین سبب ، پاس ادبت داشتم و تو را بخشیدم . [ در حکایت است که یکی از عارفان در گفت و گوی با حق تعالی گفت : ای خدامن ، تو گناه را مقدر داشتی ، تو آن را اراده کردی ، تو آن را در نفس من آفریدی . آنگاه هاتفی در پاسخ او گفت : این شرط توحید است . پس شرط عبودیت کدام است ؟ عارف پاسخ گفت : من خطا کردم ، من مرتکب گناه شدم و من به نفس خود ظلم کردم . پس هاتف پاسخ داد : من آمرزیدم و من عفو کردم و من رحمت آوردم . (شرح فصوص الحکم “بالی آفندی” به نقل از شرح مثنوی معنوی مولوی ، ج ۱ ، ص ۲۳۹ و ۲۴۰) ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۴
هر که آرد حرمت ، او حرمت برد / هر که آرد قند ، لوزینه برد
هر کس که به درگاه الهی ، احترام گذارد . در عوض این کار ، مورد احترام قرار می گیرد و مثلا هر کس قند بیاورد . حلوای بادام می برد . (لوزینه = حلوایی از مغز بادام) .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۵
طیبات از بهر که ؟ للطیبن / یار را خوش کن ، برنجان و ببین
زنان پاکیزه به کیان تعلق دارند ؟ البته که مردان پاک . پس دوست را خوشحال کن و یا رنج بده و نتیجه هر دو کار مشاهده کن . [ مصراع اول اشارت است به قسمتی از آیه ۲۶ سوره نور ” زنان بدکار ، شایسته مردان بدکارند و مردان بدکار ، سزاوار زنان بدکار . و زنان پاکیزه در خور مردان پاکیزه اند و مردان پاکیزه سزاوار زنان پاکیزه . (طیبات = جمع طیبه به معنی پاک و پاکیزه) ]

– منظور بیت : مصراع اول استدلال تمثیلی است در بیان مطلب بیت پیشین که هر کس به نحوی جواب عمل خود را می بیند و منظور مصراع دوم ، حضرت معشوق را با عمل زشت خود به غضب آر یا با عمل نیک خود به لطف آر و نتیجه هر دو عمل را ملاحظه کن .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۶
یک مثال ای دل پی فرقی بیار / تا بدانی جبر را از اختیار
ای صاحب دل ، برای آنکه فرق جبر و اختیار را بیان کنی مثالی بزن تا از طریق مثال ، تفاوت جبر را از اختیار تشخیص دهی .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۷
دست ، کان لرزان بود از ارتعاش / و آنکه دستی را تو لرزانی ز جاش
مثلا دستی که از مرض رعشه می لرزد . مسلما این لرزش ، اجبارا صورت می گیرد و هیچ اختیاری در آن نیست ولی تو که دست را با اختیار می لرزانی . این لرزش با آن لرزش فرق دارد . [ مثالی را که مولانا در این بیت آورده . همان مثالی است که ابوالحسن اشعری (موسس مذهب اشعری ۳۳۰ – ۲۶۰ هجری) گفته است . ” انسان وجدانا حس می کند که حرکت اظطراری با حرکت اختیاری فرق دارد . مانند کسی که بر اثر بیماری رعشه دستش می لرزد و کسی که به میل و اختیار خود دستش را می لرزاند ” (نهایة الاقدام ، طبع بغداد ، ص ۷۳ و حاشیه الفصل بن حزم ، چاپ مصر ، ص ۱۲۴ به نقل از شرح مثنوی شریف ، ج ۲ ، ص ۵۶۴) ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۸
هر دو جنبش ، آفریده حق شناس / لیک ، نتوان کرد این ، با آن قیاس
این دو حرکت را مخلوق آفریدگار بدان ، ولی این حرکت را با آن حرکت نمی توان مقایسه کرد و هر دو را یکسان فرض نمود زیرا لرزش دستی که به اختیار می لرزد با لرزش دستی که اجبارا بر اثر بیماری رعشه می لرزد فرق دارد . هر چند که خالق هر دو حرکت ، خداوند است . [ تفاوت این دو لرزش در این است که در لرزش اجباری انسان خود را مسئول نمی بیند ولی در لرزش اختیاری نوعی مسئولیت حس می کند . اشعریان این تمثیل را در نفی جبر محض و اختیار مطلق انسان آورده اند . ]

شرح و تفسیر بیت ۱۴۹۹
زین پشیمانی که لرزانیدنش / چون پشیمان نیست مرد مرتعش
از اینکه دست خود را بیهوده بجنبانی و آسیبی ببینی ، البته که پشیمان خواهی شد و این پشیمانی نشان می دهد که تو بر لرزاندن دست خود اختیاری داشته ای . ولی کسی که دستش بر اثر بیماری می لرزد . اگر از این لرزش آسیبی ببیند موردی ندارد که پشیمان شود . زیرا لرزش دست او اجباری است نه اختیاری که ندامت به بار آورد .

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۰
بحث عقل است این ، چه بحث ؟ ای حیله گر / تا ضعیفی ره برد آنجا مگر
این گونه مباحث ، مربوط به عقل است و اصولا این بحث های عجیب فقط می تواند افراد ساده اندیش و ضعیف المعرفة را تا حدودی راه ببرد . اما این عقل حیله گر جزیی هم ، عجب موجودی است .

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۱
بحث عقلی ، گر در و مرجان بود / آن دگر باشد که بحث جان بود
مباحث عقلی و کلامی ، اگر فرضا همچون مروارید و مرجان هم که باشد و انظار را به خود جلب کند ولی بحث جان و شهود حقیقت از طریق تهذیب باطن و تنویر قلب ، چیز دیگری است . [ مولانا اینگونه بحث های خشک کلامی و عقلی را نمی پسندد هر چند که در اثنای مثنوی گاه ضرورتا بدان درمی آید . از اینرو گویی که از این بحث های خم اندر خم و کارافزا نژند خاطر شده . مخاطبان را به سوی بحث جان توجه می دهد . بحث جان همان شهود حقیقت از طریق صفای باطن است . بدینسان بحث جان آشیانه سعادت و آرامش روحی بشریت است . ]

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۲
بحث جان ، اندر مقامی دیگر است / باده جان ، را قوامی دیگر است
بحث جان ، جایگاه و مقامی دیگر دارد و شراب جان ، قوام و پختگی دیگری دارد . [ نجم الدین رازی گوید : عقل را بر آن حضرت راه نیست . رونده به قدم عقل بدان حضرت نتوان رسید . (عشق و عقل ، ص ۶۴) . (قوام = حالت چیزی که رسیده و پخته باشد) .

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۳
آن زمان که بحث عقلی ، ساز بود / این عمر با بوالحکم ، همراز بود
آن وقتی که بحث های عقلی اعتبار داشت . عمربن خطاب با ابوالحکم (بوجهل) دمساز و همراه بود . [ عمر و ابوجهل ابتدا هر دو بت پرست بودند ولی عمر به اسلام درآمد و ابوجهل همچنان بر بت پرستی اصرار می ورزید . مولانا گرایش عمر را تعبیر می کند به باز آمدن از مرتبه نازل عقل به مرتبه والای جان . ” توضیح بیشتر در شرح بیت ۷۸۲ همین دفتر ” چنانکه در بیت بعدی فرماید : ]

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۴
چون عمر از عقل آمد سوی جان / بوالحکم ، بوجهل شد در بحث آن
عمر از مرتبه عقل به سوی مرتبه جان ارتقاء یافت و به اسلام گروید ولی ابوالحکم (بوجهل) در بحث جان درمانده شد و لقب ابوجهل یافت و بالاخره در مرتبه منحط جهل ایستاد .

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۵
سوی حس و سوی عقل ، او کامل است / گر چه خود نسبت به جان ، او جاهل است
ابوجهل نسبت به مباحث عقل جزیی ، کامل بود . یعنی در امور دنیا و نفسانیات برجسته بود . ولی در مورد مسایل مربوط به ایمان و ایقان و بحث جان ، کاملا نادان بود . پس او ابوالحکم بود در احتجاجات و مناقشات عقل جزیی ، و ابوجهل بود در معرفت و یقین قلبی .

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۶
بحث عقل و حس ، اثر دان یا سبب / بحث جانی ، یا عجب ، یا بوالعجب
مباحث عقلی و حسی از نوع استدلال و راه جستن از اثر به موثر و یا انتقال از سبب به مسبب است ولی بحث مریوط به جان را باید مهم و شگفت انگیز بدانی . و دارندگان عقول جزئیه قادر نیستند آن را درک کنند . [ بحث های عقلی هرگز از خارستان شکوک و سنگستان ظنون و تشویش خاطر ، مبرا نیست ]

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۷
ضوء جان آمد ، نماند ای مستضی / لازم و ملزوم و نافی مقتضی
ای طالب نور معرفت ، بدان که هر گاه نور معرفت بتابد . تمام مباحث مربوط به قیل و قال از قبیل لازم و ملزوم و نافی و مقتضی برجا نماند . [ لازم : امری است که از امر دیگر منفک نباشد و اقسامی دارد که در کتب مربوط ضبط است . (اساس الاقتباس ، ص ۲۳) به طور کلی لازم و ملزوم به دو امری گویند که وجود یکی متوقف بر دیگری باشد . مثلا هر گاه دو چیز را در نظر بگیریم . یکی «الف» و دیگری «ب» و وضع آن طوری باشد که هر وقت «الف» وجود پیدا کند «ب» هم وجود پیدا می کند در این صورت «الف» را ملزوم و «ب» را لازم گویند . و رابطه آن دو را لزوم نامند . نافی : هر حکمی است که نفی کننده حکم دیگر باشد یا کسی است که دعوی خصم را نادرست شمرد . اما جرجانی در تعریفات مقتضی را چنین معنی کرده است . مقتضی چیزی است که به خودی خود صحت ندارد . مگر با درج چیز دیگر که به صحت کلام آن ضرورت دهد . (مستضی = طالب نور) ]

– منظور بیت : شناخت حقیقت و حصول معرفت ، نیازی به بحث های جدلی و مناقشات کلامی ندارد . بلکه بر عکس در مناقشات کلامی که نفس های اماره بر آن فرمان می راند و آن را اداره می کنند . غالبا حقیقت مکتوم می ماند .

شرح و تفسیر بیت ۱۵۰۸
ز آنکه بینا را که نورش بازغ است / از دلیل چون عصا ، بس فارغ است
زیرا نور چشم روشن بینان تابناک و پر فروغ است . چنین اشخاصی در پیمودن راه حقیقت به عصای دلائل و احتجاجات کارافزا نیازی ندارند .

– پس هر گاه دشمن حقیقت بتابد . دیگر به شمع عقول جزئیه نیازی نیست . تشبیه دلیل به عصا از آن روست که عصا در تاریکی شب و یا برای نابینایان و بیماران بکار آید ولی در روشنی روز بکار نمی آید و بینایان و تندرستان بدان نیازی ندارند . چنانکه زنجیره دلیل و مدلول و سبب و مسبب فقط به درد مبتدیان می خورد در حالیکه منتهیان و صدیقان از مدلول به مدلول می رسند . چنانکه امام علی (ع) در دعای صباح فرماید : ” ای خدایی که خود بر خود دلالت داری ” و امام صادق (ع) فرماید : ” خدا را به خدا بشناسید ” . ( بازغ = روشن و تابان )

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.