گنجور

 
محتشم کاشانی

خوش آن ساعت که خندان پیشت ای سیمین بدن میرم

تو باشی بر سر بالین من گریان و من میرم

چنان مشتاقم ای شیرین زبان طرز کلامت را

که گر بندی زبان سوزم و گر گوئی سخن میرم

منم نخل بلند قامتت را آن تماشائی

که گر آسیب دستی بیند آن سیب ذقن میرم

همایانم به زاغان باز نگذارند از غیرت

ز سودایت به صحرائی که بی‌گور و کفن میرم

من آن مسکین کنعان مسکنم کز یوسف اندامی

زند گر بر مشامم باد بوی پیرهن میرم

نمی‌دانم که شیرین مرا خصم من از شادی

چسان پرسش کند روزی که من چون کوهکن میرم

چو پا تا سر وجودم شد وجودت جای آن دارد

که از بهر سرا پای وجود خویشتن میرم

مگر خود برگشاید ناوکی آن شوخ و نگذارد

که از دیر التفاتیهای آن ناوک فکن میرم

نگردد محتشم تا عالمی از خون من محزون

به این جان حزین آن به که در بیت‌الحزن میرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

چمن چون بوی تو آرد، به بویت در چمن میرم

به یاد قد تو در سایه سرو سمن میرم

زیم از تو، بمیرم هم ز تو فارغ ز جان و تن

نیم چون دیگران کز جان زیم یا خود ز تن میرم

خوش آن وقتی که تو از ناز سویم بنگری و من

[...]

جامی

من دلخسته هر دم بهر آن نازک بدن میرم

گه از رنگ قبا گاهی ز بوی پیرهن میرم

چو سایه از سرم برداشت آن سرو روان باری

روم بر یاد او در سایه سرو چمن میرم

شهید عشق را جز من کسی ماتم نمی دارد

[...]

امیرعلیشیر نوایی

من بیدل که بهر قامت آن سیمتن میرم

گه از رفتار رعنا گه ز اندوه بدن میرم

مگر چین و شکست صفحه عمر و حیاتم شد

که در رنگ قبای او بهر چین و شکن میرم

بهر تیر جفایش سینه خود را سپر سازم

[...]

رفیق اصفهانی

چو من از هجر آن لیلی لب شیرین دهن میرم

به درد محنت مجنون و داغ کوه کن میرم

ز شوق عارضش در پای شمع انجمن سوزم

به یاد قامتش در سایهٔ سرو چمن میرم

به شکر خنده ی او جان شیرین دادم و زان به

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه