گنجور

 
محتشم کاشانی

ای زیر مشق سر خط حسن تو افتاب

در مشق با کشیدن زلف تو مشگ ناب

بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن

نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب

عکست که ای کرده در آب ای محیط حسن

می‌بیندت مگر که دل و دارد اضطراب

در عالمی که رتبهٔ حسن از یگانگیست

نه آینه است عکس پذیر از رخت نه آب

هیهات ما و عزم وصال محال تو

کان کار وهم و فعل خیالست و شغل خواب

تا شهسوار صبر سبکتر کند عنان

با ناز خویش گو که گران تر کند رکاب

از من نهفته مانده به بزم از حجاب عشق

روئی که آن نهفته نمی‌گردد از نقاب

امروز ساقیا شده زاهد حجاب بزم

برخیز و می بیار که برخیزد این حجاب

بیتی شنو ز محتشم ای بت که بهتراست

یک بیت عاشقانه ز بیتی پر از کتاب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟

تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

عنصری

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب

گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب

گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف

گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،

بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:

بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز

دیده‌است چشمه‌ای که درو نیست هیچ آب

چشمه‌ست و آب نیست، پس این چشمه چون بُوَد؟

[...]

مسعود سعد سلمان

چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب

رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب

چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه

بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب

از گریه چون غرابم آواز در گلو

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
ابوالفرج رونی

ای تیغ تو کشیده ترا ز تیغ آفتاب

ای نجم دین و از تو به کفر اندر اضطراب

با همت تو وهم نداند برید راه

با هیبت تو دهر نیارد چشید خواب

حکم ترا مطیع بود روز و شب فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه