گنجور

 
محتشم کاشانی

ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم

به دوستی تو با کائنات کین دارم

زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوز

من از تو دست تظلم در آستین دارم

تو اجتناب ز غیر از نگاه من داری

من اضطراب به بزم از برای این دارم

تو واقف خود و من واقف نگاه رقیب

تو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چین دارم

چنان به عشق تو مستغرقم که همچو توئی

ستاده پیش من و چشم بر زمین دارم

به دور گردی من از غرور میخندد

حریف سخت کمانی که در کمین دارم

هزار تیر نگاهم زد و گذشت اما

هنوز چاشنی تیر اولین دارم

به پیش صورت او ضبط آه خود کردن

گمان به حوصله صورت آفرین دارم

بس است این صله نظم محتشم که رسید

به خاطر تو که من بنده‌ای چنین دارم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم

بدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم

برای آن که کشم پیش چشم بیمارت

متاع عافیت اینک در آستین دارم

به بند زلف تو زنجیر جان خود سازم

[...]

اهلی شیرازی

اگر تو جان طلبی جان در آستین دارم

وگر سرم سر تسلیم بر زمین دارم

نعیم جنت و عیش جهان کمست بهم

من از توهم آن دارم و هم این دارم

گرم فرشته چو آدم کند سجود رواست

[...]

وحشی بافقی

دلی و طاقت سد آه آتشین دارم

همین منم که دل و طاقت چنین دارم

نعوذباله اگر بگذری به جانب غیر

تو می‌خرامی و من رشک بر زمین دارم

به راندن از تو شکایت کنم خدا مکناد

[...]

نظیری نیشابوری

همیشه گریه تلخی در آستین دارم

به نرخ زهر فروشم گر انگبین دارم

به باد و برقم از احوال خویش در گفتار

که ابر در گذر و تخم در زمین دارم

کسی که خانه به همسایگی من گیرد

[...]

صائب تبریزی

چو خامه معنی نازک در آستین دارم

چرا ز سرزنش تیغ دل غمین دارم

چو آفتاب مرا چرخ خاکمال دهد

به جرم این که سخنهای آتشین دارم

به فکر معنی نازک شدم چو مو باریک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه