گنجور

 
محتشم کاشانی

خانهٔ دوری دل از همه پرداخته‌ام

وانداران بهر تو وحدتکده‌ای ساخته‌ام

زیر این سقف مقرنس به ازین جائی نیست

که من تنگ دل از بهر تو پرداخته‌ام

هست دیگ طربم ز آتش بی‌دود به‌جوش

تا سر از همدمیت شعلهٔ‌وش افراخته‌ام

کس نینداخته در ساحت این تنگ فضا

طرح صرحی که من از بهر تو انداخته‌ام

محتشم نزد خرد تنگ فضائیست جهان

کز قناعت من دلتنگ به دان ساخته‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

تا که من نرد وفا با رخ تو باخته ام

مهره ی مهر تو در طاس غم انداخته ام

بار هجران تو بر جان من امروزی نیست

با غم عشق تو عمریست که در ساخته ام

همچو پروانه سرگشته به شمع رخ دوست

[...]

صائب تبریزی

من که از وسعت مشرب به فلک ساخته‌ام

پیش خوی تو مکرر سپر انداخته‌ام

روی بر تافتن از من ز مسلمانی نیست

مه که ابروی ترا قبله خود ساخته‌ام

برگ سبزی به من از سرو تو هرگز نرسید

[...]

آشفتهٔ شیرازی

همچو یعقوب ز نو مصلحتی ساخته‌ام

تازه نرد نظری با پسری باخته‌ام

به هواداری آن طرفه غزال چینی

دام در رهگذر آهویی انداخته‌ام

تا چه آید به من آخر ز هوسناکی دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه