گنجور

 
محتشم کاشانی

به مرگ کوه کن کَز وِی المها یاد می‌آید

هنوز از کوه تا دم میزنی فریاد می‌آید

همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون را

که نامش بر زبانها کمتر از فرهاد می‌آید

بد من گر به گوشت خوش نمی‌آید چه سراست این

که بد گوی من از کوی تو دایم شاد می‌آید

چه بیداد است این بنشین و رسوائی مکن کز تو

اگر بیداد می‌آید ز من هم داد می‌آید

ازین به فکر کارم کن که در دامت من آن صیدم

که خود را می‌کنم آزاد تا صیاد می‌آید

سزای هرچه دی در بزم کردم امشبم دادی

تو را چون یک یک از حالات مستی یاد می‌آید

به منع مدعی زین بزم بی حاصل زبان مگشا

که این کار از زبان خنجر جلاد می‌آید

سگش صد دست و پا زد تا به آنکو برد با خویشم

خوش آن یاری که از وی این قدر امداد می‌آید

چو بیداد آید از وی محتشم دل را بشارت ده

که خوبان را به دل رحمی پس از بیداد می‌آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

مرا باز از طریق ساقی خود یاد می‌آید

غم دیرینه بازم در دل ناشاد می‌آید

از این سو می‌رسد هجرش کشیده تیغ در کشتن

وز آن سو بختم از بهر مبارکباد می‌آید

بسوز، ای عاشق خسته که آن بی‌مهر می‌آید

[...]

بابافغانی

فراوشم شود چندان کز او بیداد می‌آید

ولی فریاد از آن ساعت که یک‌یک یاد می‌آید

ملامت بین که هر سنگی که جست از تیشهٔ فرهاد

هوا می‌گیرد و هم بر سر فرهاد می‌آید

نه تنها آشنا، بیگانه را هم می‌خراشد دل

[...]

هلالی جغتایی

غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد می‌آید

اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد می‌آید

دلم، روزی که طرح عشق می‌انداخت، دانستم

که: گر سازم بنای صبر بی بنیاد می‌آید

نمی‌دانم چه بی‌رحمی‌ست آن سلطان خوبان را

[...]

محتشم کاشانی

چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد می‌آید

نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد می‌آید

من پا بسته روز وعده‌ات آن مضطرب صیدم

که خود را می‌کشم در قید تا صیاد می‌آید

اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا قاصد

[...]

عرفی

ز شهر دل به گوشم هر نفس فریاد می آید

که اینک لشگر غم خوش به استعداد می آید

اگر شیرین عنان را گرم سازد، بنگرد خسرو

که گلگون جانب او ، یا بر فرهاد می آید

دلم در دام آن صیاد مستغنی است و می ترسم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه