گنجور

 
محتشم کاشانی

دی باد چو بوی تو ز بزم دگر آورد

چون مجمرم از کاسهٔ سر دود برآورد

از داغ جنون من مجنون خبری داشت

هر لاله که سر از سرخاکم به درآورد

شیرین قدری رخش وفا راند که فرهاد

با کوه غمش دست به جان در کمر آورد

در بادیه سیل مژه‌ام خار دمایند

تا ناقهٔ او بر من مسکین گذر آورد

هرچند فلک طرح جفا بیشتر انداخت

در وادی عشق تو مرا بیشتر آورد

امید که از شاخ وصالت نخورد بر

ای نخل مراد آن که مرا از تو برآورد

بر محتشم از چشم خوشت چون نظر افتاد

خوش حوصله‌ای داشت که تاب نظر آورد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خیالی بخارایی

از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آورد

چون مردمیی داشت روان در نظر آورد

المنّة لله که صبا گرچه دلم برد

بر بوی توام آمد و از جان خبر آورد

کس نیست که آرد ز توام شربت دردی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خیالی بخارایی
صائب تبریزی

جانی که سر از روزن فتراک برآورد

از گرد گریبان بقا سر بدر آورد

امید که دولت ز درش بیخبر آید

هر کس به من از آمدن او خبر آورد

دیگر نکند خیر به محراب عبادت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه