گنجور

 
محتشم کاشانی

بس که روز و شبم از دل سپه غم گذرد

کاروان طرب و شادی از آن کم گذرد

لرزه‌ام بر رگ جان افتد و افتم درپات

باد اگر از سر آن طره پرخم گذرد

از خیالش خجلم بس که شب و روز مرا

در دل پر شرر و دیدهٔ پر نم گذرد

چون غجک دم به دم آید ز دلم نالهٔ زار

تیر عشق از رگ جان بس که دمادم گذرد

ملکی ماه زمین گشته که از پرتو او

هر شب از غرفهٔ مه نعرهٔ آدم گذرد

اگر از سوختن داغ کشد دست اولی است

هر که در خاطرش اندیشه مرهم گذرد

محتشم را دم آخر چو رسیدی بر سر

آن قدر بر سر اوباش که از هم گذرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد

صبح و شام کسی از عشق چنین کم گذرد

نازنین طبع تو را از گله چون رنجانم

هر چه کردی بگذشت آنچه کنی هم گذرد

کیست آگاه ز حال دل در هم شدگان

[...]

میلی

گر چنین خون دل از دیده دمادم گذرد

دیده برهم خورد و کار دل از هم گذرد

کاش بسمل شده‌ام بر سر ره بگذارند

شاید امروز مرا بیند و خرم گذرد

ای دل آغاز کن افسانه ایّام وصال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه