محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷

بس که روز و شبم از دل سپه غم گذرد

کاروان طرب و شادی از آن کم گذرد

لرزه‌ام بر رگ جان افتد و افتم درپات

باد اگر از سر آن طره پرخم گذرد

از خیالش خجلم بس که شب و روز مرا

در دل پر شرر و دیدهٔ پر نم گذرد

چون غجک دم به دم آید ز دلم نالهٔ زار

تیر عشق از رگ جان بس که دمادم گذرد

ملکی ماه زمین گشته که از پرتو او

هر شب از غرفهٔ مه نعرهٔ آدم گذرد

اگر از سوختن داغ کشد دست اولی است

هر که در خاطرش اندیشه مرهم گذرد

محتشم را دم آخر چو رسیدی بر سر

آن قدر بر سر اوباش که از هم گذرد