گنجور

 
محتشم کاشانی

شهریارا صاحبا رفتی خدا یار تو باد

صاحب این بیستون خرگه نگهدار تو باد

در جهانگیری به یک گردش سراپای جهان

همچو مرکز در میان خط پرگار تو باد

کارفرمای قضا کاین برگ و سامان شغل اوست

دایم اندر شغل سامان دادن کار تو باد

ار جهاد حیدری ور دفع اعدا میکنی

دین ایزد را مدد ایزد مددکار تو باد

چشم دشمن تا نبیند روی نصرت را به خواب

خار در چشمش ز دست بخت بیدار تو باد

خصم کز رشک تو خونها خورد بهر جبر آن

در غزا خونش غذای تیغ خون بار تو باد

محتشم از بهر فتح و نصرت آن کامجو

لطف یزدان متفق به ایمن گفتار تو باد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

دیده را دایم ضیا از نور دیدار تو باد

لعل را پیوسته از عکس رخسار تو باد

بوی عنبر همتک اخلاق خوشبوی تو شد

بار شکر همره الفاظ در بار تو باد

نعمت گیتی بهر وقتی چو نیکودار تست

[...]

سید حسن غزنوی

ای به حق یاریگرم انصاف حق یار تو باد

مردی و آزادمردی تا ابد کار تو باد

دل به صد پاره عدو زان تیر دل دوزت که هست

در تنش خون خشک زاب تیغ خون خوار تو باد

بخت و دولت همچو دین خود مایل ذات تواند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه