گنجور

 
سید حسن غزنوی
 

لاغری کامید اهل شرک را لاغر کند

بهر او از شهپر خود نسر طایر پر کند

رهبر احداث شد زان کارها برهم زند

همره تقدیر شد زان حالها دیگر کند

هر کرا تیغی بود برکف حنا برکف کند

هر کرا خودیست برسردامنی برسر کند

هر زمانی روی سیم خصم گردد زرد از او

کیمیا دارد مگر زان سیمها را زر کند

از جگرها چشمه بگشاید ز رگها جوی خون

هیچ چیزش درجهان داند که او ابتر کند

کی بود ممکن که هرگز سر به دیوار آیدش

کاهنین دیوار اگر بیند هم از وی درکند

برگشاده چشم و بنهاده ز سر بر دیده گوش

تا کجا خود دشمن شاه جهان سر برکند

مفخر دیهیم و گاه و زینت چتر و کلاه

صورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه

عاشق قدحم که کس نشناسد او را از هلال

تا نیاید در مکینش باز نپذیرد کمال

گرچه روزش پی نهد با بندگانش درکمین

ورچه شکلش کم بود با دوستان جوید وصال

استخوان فتح را فرخنده چون فر همای

تا ثباتش فتنه را افکنده در وهم زوال

شد مگر زو تیره ماه نو که تا بد ماه ماه

یا دهد قوس قزح را رنگ کاید سال سال

عقلش ار رنگین قبا دارد بود حق الیقین

خلقش ار سیمین کمر خواند بود خیرالمقال

بشکفد گل در زمان برسینه دشمن چو او

در دلش ناگه ز خار تیز بنشاند نهال

گر ندیدی نیم چرخی در کف ماه تمام

بنگرش در دست آن کو هست ملت را جلال

مفخر دیهیم و گاه و زینت چتر و کلاه

صورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه

خسروی کو را به لطف خود همی حق برکشد

خاکپایش چرخ چون در چشم خود اندر کشد

تیر سوی خصم او هدیه همی پیکان برد

تیغ پیش دست او تحفه همی گوهر کشد

بوی عدلش چون بیابد شرع دل بر جان نهد

پر تیرش چون ببیند کفر سر در برکشد

همچو موران در زمین و چون کلنگان در هوا

دشمنش بازیچه باشد اگر صف برکشد

فتنه نندیشد که در خم تیر اندازد نبیند

کفر نگریزد که سوسن در چمن خنجر کشد

کار کار او ولی از خویش حالی بایدش

آن چنان غره که گوئی غاشیه اش اختر کشد

شکل کار اوست با حاسد بعینه آن چنانک

با سلیمان ملک و هدهد منت افسر کشد

مفخر دیهیم و گاه و زینت چتر و کلاه

صورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه

شهریارا هر کجا هستم به فرمان توام

خاک بوس درگهت چون نقش ایوان توام

گرچه هفت اختر به هفت اقلیم ننماید چو من

چون چهار ارکان من اندر چار حد زان توام

دامن خورشید اگر شب بر ندارد گو مدار

چون من اندر ظل خورشید گریبان توام

هر دمی باید که جانی باشدت پیوند جان

گرچه باید کرد جان خویش بر جان توام

چون گیا در مدحت اینک سر به سر گشتم زبان

تا بدانی شاکر دست چو باران توام

عمر باقی یافتی زین مدح جان افزای من

ای خضر دولت به حجت آب حیوان توام

بر من آن داری که برحسان ز احسان جد من

لاجرم گرچه حسن نامست حسان توام

مفخر دیهیم و گاه و زینت چترو کلاه

صورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه

پیکری کو فتح و نصرت را به حق جان آمده است

رشک رخش رستم و تخت سلیمان آمده است

زخم نعلش نقشبند مرکز خاکی شده است

گرد سمش توتیای چشم کیوان آمده است

شکل او گویست زان پایش چو چوگانی بود

دست اوتیراست از آن گوشش چو پیکان آمده است

از نکوئی چشم ازو برداشت نتوان ساعتی

چشم بد دور است نیکو صورتی کان آمده است

هست چون کشتی و گردد آتشین دریا سراب

آیت است این خود که آتش اصل طوفان آمده است

بی چهار ارکان نباشد یک زمان عالم به پای

عالم است اینک از آن با چار ارکان آمده است

نی غلط کردم براق است او ولیکن از بهشت

بهر عز شاه هندستان به فرمان آمده است

مفخر دیهیم و گاه و زینت چترو کلاه

صورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه

گوهر خاکی که آمد آسمان هم رنگ او

شد بریده پای خصم از گام همچون خنگ او

در نیام تنگ و تاریک ارچه محبوسش کنی

وهم هم بیرون نیارد وقت تنگاتنگ او

صبحدم روی افق رنگین اگر گردد سزد

زانکه تیغ صبح رنگ آرد چنان از رنگ او

از گریبان نیام او چو آرد سر بخشم

بر فلک مریخ دامن برکشد از جنگ او

بس گران سنگ است هرگز صلح نپذیرد برزم

تا بد اندیشان در این بدهند جان هم سنگ او

از دل سنگ آید او بیرون عجب نبود اگر

سال و مه باشد به دلهای چو سنگ آهنگ او

او چو در چنگ جلال دولت آید روز کار

در دلم ناید که فتنه جان برد از چنگ او

مفخر دیهیم و گاه و زینت چتر و کلاه

صورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه

ای به حق یاریگرم انصاف حق یار تو باد

مردی و آزادمردی تا ابد کار تو باد

دل به صد پاره عدو زان تیر دل دوزت که هست

در تنش خون خشک زاب تیغ خون خوار تو باد

بخت و دولت همچو دین خود مایل ذات تواند

فتح و نصرت همچو من مشتاق دیوار تو باد

مملکت ثابت ز عزم چرخ پیمای تو گشت

فتنه خفته از نسیم عدل بیدار تو باد

چرخ دوار ار بفرمانت نگردد ساعتی

نیم چرخ تو بدست چرخ دوار تو باد

عالمی کردی بنا و ساختی در وی مقام

عالمی در عالمی ایزد نگهدار تو باد

ای شده کردار خوبت پایمرد عالمی

دستگیر تو به روز حشر کردار تو باد