گنجور

 
محتشم کاشانی

زندگانی بی غم عشق بتان یکدم مباد

هر که این عالم ندارد زنده در عالم مباد

باد عمرم آن قدر کز شاخ وصلت برخورم

ور نمی‌خواهی تو برخورداریم آن هم مباد

بی‌خدنگت یاد دارم صد جراحت بر جگر

هیچ کس را این جراحتهای بی‌مرهم مباد

گر ز حرمانش ندارم زندگی بر خود حرام

مرغ روحم در حریم حرمتش محرم مباد

روز وصل دلبران گر شد نصیب دیگران

سایهٔ شبهای هجرت از سر ما کم مباد

گفتمش کز درد عشقت غم ندارم در جهان

گفت هر عاشق که دردی دارد او را غم مباد

گر نباشد محتشم خوش‌دل به دور خط دوست

از بهار حسن او مرغ دلم خرم مباد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

گفتم از تو بر دلم هر دم کم از صد غم مباد

زیر لب خندید و گفتا بیش باد و کم مباد

گفتمش سررشته کارم شد از زلف تو گم

گفت کار کس چنین آشفته و در هم مباد

گفتمش بهر تو می ریزم ز مژگان در اشک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه