گنجور

 
غروی اصفهانی

کنار مادر گیتی ز طفل اشک بود تر

بیاد خشکی حلقوم و تشنه کامی اصغر

رضیع ثدی امامت مسیح مهد کرامت

شفیع روز قیامت ولی خالق اکبر

بمحفل ازلی شمع جمع و شاهد وحدت

بحسن لم یزلی ثانی شبیه پیمبر

یگانه کوکب دُرّی آستان ولایت

بطلعت آیت «الله نور» را شده مظهر

چه شیر خواره که شیر فلک مسخر و خارش

چه طفل شیر که صد عقل را شده رهبر

بچهره رشک گل و مل، بطرّه رونق سنبل

بشور و نغمه ز بلبل هزار بار نکوتر

لبش چه گوهر رخشان عقیق و لعل درخشان

نه از یمن نه بدخشان ز کنز مخفی داور

دریغ و درد که یاقوت لعل روح فزایش

چه کهربا شد و مرجان دوست را زده آذر

لبی که غنچۀ سیراب از او گرفته طراوت

چنان فسرده شد از تشنگی که لا یتصور

ز قحط آب، لبی خشک ماند در لب دریا

که سلسبیل لبش بود رشک چشمۀ کوثر

لبی ز سوز عطش زد شرر بخرمن هستی

که بود مبدء عین الحیوه خضر و سکندر

نداشت شیر چه آن بچه شیر بیشۀ هیجا

شد آبش از دم پیکان آبدار مقدر

لبان او به تبسم ز ذوق بادۀ وحدت

زبان او مترنم ز شوق جلوۀ دلبر

درید خار خدنگ آن گلوی چون گل و سر زد

ز باز وی پدر و خون ز چشم مادر و خواهر

دُر عدم زنگار بدن عقیق یمن شد

چه شد گلو هدف ناوک برنده چه خنجر

خلیل دشت بلا خون همی فشاند به بالا

که این ذبیح من ای دوست تحفه ایست محقر

ز اشک پرد کیان وز شور نوحه سرایان

سزد که چشم ملک کور باد و گوش فلک کر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

به حسن عارض چون ماه و زیب چهرهٔ‌چون خور

ببردی از بر من دل، بخوردی از دل من بر

ز رشک طلعت خوبت بریزد اختر گردون

ز اشک چشمهٔ چشمم بمیرد آتش اختر

به صید عاشق بیدل گشاده زلف تو چنگل

[...]

سحاب اصفهانی

فرید عالم و زیب جهان و زینت کشور

که کشور هنرش شد به نوک خامه مسخر

فروغ بزم هنر باشد آنکه محفل دانش

زنور شمع وجودش مزین است و منور

ملا ذو مفخر ارباب نظم آمده کورا

[...]

آشفتهٔ شیرازی

زشهر تا مه بیمهر من شده است مسافر

مرا بر آتش غم همچو دود ساخت مجاور

مه دو هفته من ماههاست در سفرستی

زشهر کی قمری جز مهی شده است مسافر

بهفت دفتر و آثار هر ملل که رسیدم

[...]

قاآنی

گدای راه‌نشین گر کند تصور شاهی

اثاث پادشهانش شود چگونه میسر

نه هرکه را که درافتد به دل خیال خلافت

برند باجش بر در نهند تاجش بر سر

در آن محال که وهم و گمان مجال ندارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه