گنجور

 
میرداماد

این زمینی ست که جولانگاه جانان بوده ست

در تن از جلوه جانان منش جان بوده ست

این زمینی ست که از نور جمال ورخ دوست

آفتابش حجل از ریگ بیابان بوده ست

این مدینه ست همانا که حریم حرمش

کعبه حاجت این گنبد گردان بوده ست

این زمینی ست که از غیرت خاک چمنش

آتش اندر جگر چشمه حیوان بوده ست

این زمین داوری کشور امکان کرده ست

این زمین سجده گه روضه رضوان بوده ست

بارها پیش درش چرخ برین برده نماز

بارها عقل کلش نایب و دربان بوده ست

اندرین کوی گرد است که چون نور بصر

خانه افروز جلیدیه امکان بوده ست

ابر تا بر سر او سایه فکن گشته زشرم

زیرسیلاب عرق غرقه طوفان بوده ست

خجلت از ذره خاک حرمش برده سحاب

گر همه مهر و مهش قطره باران بوده ست