گنجور

 
میرداماد

شه ملک دانشم من به جنود آسمانی

که بود ز فضل دیهیم سریرم از معانی

ز مداد من سوادی در چشم آفرینش

ز ظلال من کلاهی بر تارک معانی

در ارتقای فکرم خط استوا ز دانش

نطق میان نطقم افق درر فشانی

صدف محیط طبعم کنف در حقایق

محک نقود طرزم فلک رسوم دانی

نقط سواد خطم همه جیب قوس گردون

وترس قسی فضلم همه قطر آسمانی

شوس صواب بینم مجس مصاب دانی

رقم قضا نشانم حکم قدر بیانی

همه اختران طبعم فلک آورد به تحفه

همه دختران غیبم خرد آرد ارمغانی

ز ردای من کناغی بر دوش سعد اکبر

ز ثنای من کناغی در لوح عقل ثانی

لقب من است جز من به کسی سزا نباشد

چه ممهد حقایق چه مشید مبانی

دل مرده را بجز من نکند کسی مسیحی

تن حکمه رابجز من ندهد کسی روانی

پرن سمای عقلم مه چرخ نامجوئی

سقط نهاد پاکم نمط خرد فشانی

سر کوی دانش من عرفات راز گردون

حرم حریم فکرم در کعبه معانی

ز شفای من ارسطو شده بهره مند دانش

ز رموز من فلاطون زده گام در معانی

سخن از حدوث بی من به نوائب غرامت

خرد از وجود بی من به مضیق ایرمانی

خردم به عذر خواهی ز تقدم زمانه

فلکم به عفو جوئی ز تصدر مکانی

ز کمان فکر هر گه بکشم خدنگ برهان

چو فلک ز قامت خود خردم کند کمانی

(فکنم به جوی باغ سخن آبی از طراوت

که نمی ازان نیابی بر دجله جوانی)

ز ستاک باغ طبعم به غرامت است طوبی

ز نگار نقش فکرم به خجالت است مانی

در من چو کعبه سازد که خلیل فضل و دانش

دل من مطاف سازد که سروش آسمانی

ز هنر خراج گیرم ز خرد حمایت اما

به وفور فضل و دانش نه به زور حکم رانی

رسع شک آورم من ز دو پلک چشم بیرون

دعی خطا کنم من ز معراج فکر فانی

ببرم چو بر نشینم به تکاور فصاحت

وقراز صماخ جذر اصم از سبک عنانی

ز خرد به شرع دانش همه ساله جزیه گیرم

(چو نبی به زور دین از که زکیش باستانی)

ز دلم به فقر گنجور به خزاین معادن

ز ضمیر من به فاقه کف گنج شایگانی

ز پی حساب و دانش کنم آسمان چو دفتر

سزدم ز تیر کلکی و ز مشتری بنانی

چمن حریم دل را کنم از نفس صبائی

روض ریاض جان را کنم از دل (ایلوانی)

زقمر برم به دعوت کلف سیاه روئی

ز درر برم به حکمت برص سفید رانی

سوی شکل اول از من رود ار نخست اجازت

پس از آن نتیجه ریزد ز قیاس اقترانی

دل خسته را پس از من سخنم کند طبیبی

تن خاک را پس از من جسدم کند روانی

زجبین خاک تیره به نظر برم کریهی

ز روان کوه تهلان به نفس برم گرانی

دل من چو کان ولیکن نه به سقط نطفه خورده

همه همچو مریم آرد گهری بدان روانی

صدفی نیم که جایز بودم به دین همت

ز سخای ابرنیسان ز حموت تر دهانی

شده ام چو آب حیوان به نهاد پاک داری

شده ام چو کان گوهر به نژاد دودمانی

نپذیردم تصور شبهی زکینه شاید

گرم آب جوی فرهنگ و ضمیر عقل خوانی

سمرم چو آب باران به کتاب جرم شوئی

مثلم چو پیر دانش به حساب عفورانی

هنرم بر اوج گردون و منم چو خاک سفلی

سخنم خنیده چون هور و منم چو سر نهانی

پس از این به دوش دعوی فکنم ردای دانش

که خرد کند اطاعت به ردای وردخوانی

به فراق یار ای دل ز تو یک عطیه خواهم

که زابر دیده بر ما همه خون دل برانی

نه چنانکه دهر جانی بزید به حیله کردن

فلک نهم معلم فکند به بادبانی

چو اثیریم به طوف سر کوی اسطقسی

چو زمانیم به گرد در معرفت چو آنی

سخن من ار نباشد چکند خرد دبیری

خرد من ار نباشد چکند جهان جهانی

منم آنکه در خموشی سزدم زبان چو موئی

که چو موی برتن من همه تن کند زبانی

به حساب آفرینش چو به مرکزی نشایم

چه سفه بود که لافم ز محیط آسمانی