گنجور

 
میلی

ز من دمی که گذشتی، شتاب حاجت نیست

نمی‌رسم ز پی‌ات، اضطراب حاجت نیست

چو من به بزم تو از آمدن پشیمانم

برای خاطر دشمن عتاب حاجت نیست

مرا چو می‌برد از هوش، اضطراب سوال

حکایتی که بپرسم جواب حاجت نیست

چو حیرت تو ببندد لب از فسانه مرا

پی خموشی من طرح خواب حاجت نیست

دمی که با دگری طرح گفت‌وگو فکنی

ز دیدن چو منی اضطراب حاجت نیست

ز هوش برد نگاه تو ما و میلی را

ز بهر بی‌خودی ما شراب حاجت نیست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

به قتلم اینهمه خشم و عتاب حاجت نیست

چو می کشد غم عشقم شتاب حاجت نیست

تو شمع بزمی و صد خانه روشن از رویت

بهر کجا که تویی آفتاب حاجت نیست

اگر شراب نباشد تو باشی ای ساقی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه