گنجور

 
میلی

از نخل او امید نوا داشتم، نشد

بر عهد او گمان وفا داشتم، نشد

بیم عقوبتی ز بلا داشتم، رسید

چشم اجابتی ز دعا داشتم، نشد

ای اشک بی‌سرایت و ای آه بی‌‌اثر

امیدواریی به شما داشتم، نشد

آن دم که چشمش از مژه خنجر کشیده بود

چشم رعایتی ز حیا داشتم، نشد

گفتم اجل ز هجر خلاصم کند،‌ نکرد

این درد را امید دوا داشتم، نشد

میلی چو مرغ دام، امید فراغ بال

در قید آن دو زلف دوتا داشتم، نشد

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
واقف لاهوری

از دوستان امید وفا داشتم نشد

در خاطر شکسته چه‌ها داشتم نشد

آن دانه‌ام که خاک مرا پاک خورده است

در سر خیال نشو و نما داشتم نشد

در سر هوای نکهت پیراهن تو ماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه