ز بس کان سست پیمان در حق من بدگمان باشد
عجب دانم که دیگر در مقام امتحان باشد
دل خود را به کینم داده آن نامهربان عادت
به آن غایت که بعد از آشتی هم سرگران باشد
مرا در بزم سازد هر زمان از وعدهای خوشدل
ولی چون بنگری، روی سخن با دیگران باشد
درین بیاعتباریها، به این مقدار خرسندم
که در بزم رقیبان رفتنش، از من نهان باشد
ز کویت گر سفر کردم، مرنج از من که چون میلی
تمنّایم همان، شوقم همان، عشقم همان باشد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احساس ناامیدی و بیاعتمادی نسبت به معشوقش اشاره میکند. او از سستپیمانی معشوق در حق خود شگفتزده است و میداند که این رابطه بار دیگر آزمایش خواهد شد. دلش درگیر کینهای از معشوق شده و حتی بعد از آشتی نیز این کینه در دلش باقی است. معشوق همیشه در مجالس دیگران خوشرو و خوشدل است، اما زمانی که نوبت به او میرسد، توجهی نشان نمیدهد. شاعر در این بیاعتباریها تنها به این نکته دلخوش است که راز و رمز رفتن معشوق از او پنهان است. اگرچه او از کوی معشوق دور شده، اما عشق و شوقش تغییر نکرده و همچنان در دل اوست.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه بعضی از افراد به من بدبینی دارند و وفاداریشان کم است، تعجب میکنم که هنوز در موقعیت آزمایش و آزمون قرار دارند.
هوش مصنوعی: دل من را به کینهای که در خود دارم سپردهام، آن نامهربان به گونهای که حتی بعد از سازش و آشتی نیز، این داغ و غم همچنان در من باقی میماند.
هوش مصنوعی: هر بار که در مهمانی هستم، کسی به من وعدههای خوشی میدهد و من را خوشحال میکند، اما وقتی نگاه میکنم میبینم که صحبت او با افراد دیگری است.
هوش مصنوعی: در این دنیای پر از بیاعتباریها، تنها به این اندازه خوشحالم که وقتی رقبایم مشغول جشن و خوشی هستند، من از آنها دور باشم و دیده نشوم.
هوش مصنوعی: اگر از کوی تو دور شدم، ناراحت نباش که همیشه آرزوی من، اشتیاق من و عشقم به تو همانی است که بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همی تا خسرو غازی خداوند جهان باشد
جهان چون ملکش آبادان و چون بختش جوان باشد
چنان باشد جهان همواره تا شاه اندران باشد
ازیرا کو فرشته ست و فرشته در جنان باشد
بهار از عارض خوبش همانا نسبتی دارد
[...]
چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
تو لطف آفتابی بین که در شبها نهان باشد
دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه
[...]
سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد
خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد
ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
[...]
کسی را کاین چنین زلف و بناگوش آن چنان باشد
اگر در دیده و دل جای دارد و جای آن باشد
بلایی گشت حسنت بر زمین و همچو تو ماهی
اگر بر آسمان باشد، بلای آسمان باشد
مرا چون هر دمی سالی ست اندر حسرت رویش
[...]
سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد
نمیرد تا ابد آنکس که او را چون تو جان باشد
رخت در مجمع خوبان مهی بر گرد او انجم
تنت در زیر پیراهن گل اندر پرنیان باشد
نگاری را که موی او سر اندر پای او پیچد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.