گنجور

 
مسعود سعد سلمان

خود را چرا رگ زدی بی علتی

ای آنکه هست خون رگت جان من

دانسته ای که خون تو جان منست

زین روی را بریخته ای خون ز تن

یا از برای آن زده ای تا شوی

بر رگ زدن دلیر چو من در سخن

برگ گلست دست تو آری بتا

بر برگ گل درست شود رگ زدن