گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

ای آفتاب حسن تو را آفتاب

سجده برد همچو من از آسمان

خردی تو و بزرگ تو را پایگاه

سال تو اندک و تو بسیار دان

چو آفتاب خردی در چشم خلق

لیکن رسیده نور تو در هر مکان

از فرقت تو بر من تاریک دهر

در وصلت تو روشن بر من جهان

در طبع تو همی ز تو زاید گهر

وز آفتاب زاید گوهر به کان

گر ز آفتاب نور بکاهد ز تو

چه فزایدم به چشم آب روان

نتوان به تو رسیدن جانا همی

در آفتاب و ماه رسش کی توان