گنجور

شمارهٔ ۵۰ - در حق دلبر نقاش بود

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب
 

بخواست کاغذ و برداشت آن نگار قلم

مثل صورت خود را برو کشید رقم

چنان نگاشت تو گفتی که کاغذ آینه بود

پدید گشت در او روی آن بدیع صنم

قلم چو صورت او دید شد بر او عاشق

ز چشم خویش ببارید همچو باران نم

گهی ز مهر ببوسیدش آن لب چو عقیق

گهی به مهر درآویخت زان دو زلف به خم

چو من نوان و خروشان و زرد و لاغر گشت

هزینه کرد بر او هر چه چیز داشت قلم

چو چهره بگشاد آن دلربای صورت را

پدید کرد ز شنگرف هر چه بد مبهم

قلم ز انده هجرانش خون گریست همی

بدانگهی که جدا خواستند گشت از هم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور