گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

ماه تیرست ای نموده تیره از روی تو ماه

می درین مه لعل روشن گردد ای مه می بخواه

وقت نعمتهاست لیکن نعمتی چون می مدان

جان بدین گفته که من گفتم گواه آید گواه

دل به می تازه ست تازه جان همی شادست شاد

گر گناه من همی جویی همی دارم گناه

ور نبودی می عزیز اکنون که من گویم همی

کی عزیزش داشتی شاه جهان در بزمگاه

آنکه هستش نام شاه و شیر و هستش در جهان

خسته و بسته ازو جان و دل هر شیر و شاه

پایگاه و دستگاه دولتش کرد و گذاشت

چرخ را بی پایگاه و کوه را بی دستگاه

ملک او پاینده باد اندر جهان تا هست ملک

جاهش افزاینده باد اندر شرف تا هست جاه