گنجور

 
مسعود سعد سلمان

ای بزرگی که همتت گوید

من به قدر آسمان دوارم

مهر مانند بر جهان تابم

ابر کردار بر زمین بارم

من که مسعود سعد سلمانم

خویش را بنده تو انگارم

خدمتت را به دیده کوشانم

مجلست را به جان خریدارم

ور چنین نیست اینکه می گویم

از خدا و رسول بیزارم

بی تو داند خدای عزوجل

کز همه شادیی بر انکارم

پس چه سازم که بس پریشانم

چیست حیلت که بس گرانبارم

من که دل پر ز نقطه ام بسیار

گرچه سرگشته تر ز پرگارم

همه آفاق می بباید گشت

راست گوئی سپهر سیارم

این همه هست و هیچ غم نخورم

طبع روشن به دیو نسپارم

من ز بی باک روزگار حرون

باک دارم که چون تویی دارم

لیک امروز هم به نعمت تو

که ز یک چیز بس دل افگارم

همه یادند و من فراموشم

تو چه گویی نباید آزارم

بس لطیفی و هم بدین معنی

که کنی آرزوی دیدارم

هر چه خواهی بکن که در همه عمر

نیست جز مدح و شکر تو کارم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

مهر ایشان بود فیا وارم

غمتان من بهر دو بگسارم

مسعود سعد سلمان

روز تا شب ز غم دل افگارم

همه شب تا به روز بیدارم

به دل شخص جان همی کاهم

به دل اشک خون همی بارم

روز و شب یک زمان قرارم نیست

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
انوری

زیر بار غمی گرفتارم

کاندرو دم زدن نمی‌آرم

عمر و عیشم به رنج می‌گذرد

من از این عمر و عیش بیزارم

در تمنای یک دمی بی‌غم

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
جمال‌الدین عبدالرزاق

بخدائی که مهر معرفتش

کرد توفیق عقل بیدارم

برسولی که روز حشر امید

بخدا و شفاعتش دارم

که اگر من از انچه بیتو گذشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه