روزی که فلک در خم چوگان تو گردد
باید دو جهان عرصه میدان تو گردد
خورشید جهانگیر شود نقش نگینت
چون دوش فلک تخت سلیمان تو گردد
بیدار شود فتنه غوغای قیامت
تا در دو جهان شحنهٔ دیوان تو گردد
ترک قَدَراندازِ قضا همچو قیامت
باید همه جا از پی جولان تو گردد
خورشید قیامت که زوالش نتوان یافت
آرامگهش مشرق ایوان تو گردد
در بندگیت هر که قدیم است همان است
مریخ همان بندهٔ فرمان تو گردد
از راز دل خصم که چون آتش خاراست
آگاه مگر بر گه پیکان تو گردد
عیسی که شمرده است غنیمت دم خود را
میخواست که تا حشر ثناخوان تو گردد
خضر از طلب چشمه حیوان نکشد دست
تا باز جوان از لب خندان تو گردد
ناچار فلک دامن گسترده بچیند
روزی که پر از نعمت احسان تو گردد
بردار نقاب از رخ و بنمای به خورشید
تا از دل و جان واله و حیران تو گردد
مجذوبِ تو نوروز و شب عید نداند
آن روز کند عید که قربان تو گردد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف مقام و عظمت محبوب خود میپردازد و از تأثیر وجود او بر جهان سخن میگوید. او بر این باور است که در روزی خاص، سرتاسر عالم تحت تأثیر شخصیت محبوبش قرار خواهد گرفت و همه پدیدهها به گرد او خواهند چرخید. خورشید و سایر عناصری چون مریخ و عیسی نیز در این روز به خدمت محبوب میآیند و در واقعیتی نوین، همه چیز به سمت او سوق پیدا میکند. شاعر لحظهای را تصور میکند که محبوبش به همه نشان داده میشود و عشق و ارادت به او در تمام جهان جاری میشود. در نهایت، او اعتقاد دارد که روزی که محبوبش جلوهگر شود، همان روز عید و شادمانی است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.