گنجور

 
مجذوب تبریزی

در پیش اختیار تو ما را چه اختیار

در ملک پادشاه گدا را چه اختیار

جایی که گشت واله و سرگشته آفتاب

این ذره‌های بی‌سر و پا را چه اختیار

تدبیر دست و پا زدن عقل مضطر است

در بحر بی‌کرانه شنا را چه اختیار

با مهر و ماه حوصله آن جمال نیست

با نور آفتاب سها را چه اختیار

غماز راز حسن گل و صوت بلبل است

دیگر در آن میانه صبا را چه اختیار

چون دوست دوست داشت پریشان خویش را

در پیچ و تاب زلف دوتا را چه اختیار

چون ترک غمزه دست به یغما درآورد

جلادی نگاه بلا را چه اختیار

خواهی به لطف باش به ما و خواه ناز کن

ما را در اختیار تو یارا را چه اختیار

جایی که زیردست کند باده عقل را

دیوانه‌های بی‌سر و پا را چه اختیار

بیمار عشق عیب مسیحا چرا کند

چون درد بی‌دواست دوا را چه اختیار

جایی که پادشاه گدای شما بود

مجذوب بی‌نوای شما را چه اختیار