گنجور

 
مجذوب تبریزی

خون افسرده شد آن دل که به قاتل نرسید

ماند در خاک شکاری که به بسمل نرسید

شکوه بی‌طاقت و یک ره من مسکین ز پیش

نرسیدم که رقیبی ز مقابل نرسید

کشت ما را که در او برق کند کار سهیل

تا به سیلاب ندادیم به حاصل نرسید

کشتی اهل جنون تخته تعلیم فناست

تا به گرداب نیفتاد به ساحل نرسید

ای که از لیلی این دشت نشان می‌جویی

چه بگویم که نگاه از پی محمل نرسید

این کهن جامه دنیا که طرازش ز فناست

تا که دیوانه نیفکند به عاقل نرسید

عقل چون نقش قدم تا به ره افتاد افتاد

کس به سر منزل وحدت به دلایل نرسید

طی این مرحله‌ها در گرو بیداری‌ست

کس در این بادیه در خواب به منزل نرسید

تا دلت خون نشود گریه اثرها نکند

فیض کم‌تر دهد آن میوه که کامل نرسید

جزم مجذوب وصالی ز پی هجر تو هست

زآن که آفت به تو از زهر هلاهل نرسید