ای فلک بردی ز شاهان گر چه تاج از حد برون
من به درویشی گرفتم از تو باج از حد برون
دامن صبح وصال آسان نیاوردم به کف
ناله کردم در دل شبهای داج از حد برون
دیده گر بینم شد و دل بیتراوش دور نیست
دادهام بر این سیهچشمان خراج از حد برون
زلف جانان در میان ما پریشانی فکند
ور نه با دل بود مار امتزاج از حد برون
رو طبیبا خویش را رسوا مکن کار تو نیست
کردهام بیماری دل را علاج از حد برون
چند پرسی کوچهٔ راحتفروشان در کجاست
هر کجا دارد تهیدستی رواج از حد برون
خاکساری کن که طبع یار ما پرنازک است
عجز باید کردنت با آن مزاج از حد برون
هیچ دانی لطف بیپایان چه میخواهد ز ما
شرمساری بینهایت احتیاج از حد برون
من دماغآشفته و مجذوب بیپروا و مست
هرزه تا کی میپری ناصح لجاج از حد برون



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از مشکلات و دشواریهای عشق و انتظار میگوید. او از فلک و سرنوشت گلایهمند است که تاج و مقام را از شاهان گرفته، اما او به درویشی بسنده کرده است. در دل شبهای تاریک، با ناله و فریاد، از دوری محبوب رنج میبرد و به سیهچشی که به او خراج میدهد، اشاره میکند. همچنین، از پزشک خود میخواهد که بیماری عشق را نزد دیگران رسوا نکند، چرا که او درمان دل خود را یافته است. در نهایت، شاعر بر عجز و نیاز خود به لطفت و شرمساری ناشی از عشق تأکید میکند و در عین حال به وضع آشفتهاش و بیپروا بودنش اشاره میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.