گنجور

 
مجذوب تبریزی

هر کجا مستان به آن سرو روان برخورده‌ایم

از جهان گل چیده از بخت جوان برخورده‌ایم

گرد غم از خاطر ما سروقدان می‌پرند

ما به دور فتنه آخرزمان برخورده‌ایم

چون نباشد از پی قامت‌بلندان چشم ما

ما ز شاخ صدره در باغ جنان برخورده‌ایم

سال‌ها خون خورده‌ایم از حسرت یاقوت اشک

تا شب قدری به این گنج روان برخورده‌ایم

دانه‌های اشک ما شب‌ها پریشان گشته‌ است

تا به دام طره عنبرفشان برخورده‌ایم

در دیار عشق باشد زندگی با درد یار

گر چه ما دل داده‌ایم اما به جان برخورده‌ایم

عیش درویشان کجا و عشرت شاهان کجا

ما به بزم خسرو آیین کسان برخورده‌ایم

خیرخواهی کرده با ما عاملی را خیرخواه

آن چه ما را بود در نیت به آن برخورده‌ایم

روز و شب با نشئه مستی تماشا خوش‌تر است

چون به بازی‌های خوب آسمان برخورده‌ایم

از در پیر مغان هر دم من و مجذوب را

دواتی رو داده از بخت جوان برخورده‌ایم