دارد به سر هوای رخت آفتاب هم
خون کرده خندهات به دل لعل ناب هم
در پرده زد جمال تو آتش به کائنات
یعنی نداشت تاب جمالت نقاب هم
پیچید سنبل از غم زلفت به خویشتن
در برگ غنچه پردهنشین گلاب هم
از تاب باده بر گل رویت عرق نشست
یا آتش از رخ تو خجل گشت و آب هم
خورشید را نهان نکند پردههای راز
محوت کدام ذره نشد در نقاب هم
خورسند شو چو لعل بدخشان به خون دل
تا از جگر شراب دهندت کباب هم
جامی در این جهان به جگرتشنهای بده
تا آن جهان نجات دهندت ثواب هم
خود را به شوق گریه مستانه مست کن
تا نالهات دعا شود و مستجاب هم
سنجیده گوی آن چه نپرسند هم مگوی
این نکته را ز من بشنو از کتاب هم
دیدیم ما ملازم درویش بوده است
آسایشی که شاه ببیند به خواب هم
آهم خجالت از دل مجذوب میکشد
شکر خدا که رفت غم و اضطراب هم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.