دارد به سر هوای رخت آفتاب هم
خون کرده خندهات به دل لعل ناب هم
در پرده زد جمال تو آتش به کائنات
یعنی نداشت تاب جمالت نقاب هم
پیچید سنبل از غم زلفت به خویشتن
در برگ غنچه پردهنشین گلاب هم
از تاب باده بر گل رویت عرق نشست
یا آتش از رخ تو خجل گشت و آب هم
خورشید را نهان نکند پردههای راز
محوت کدام ذرّه نشد در نقاب هم
خرسند شو چو لعل بدخشان به خون دل
تا از جگر شراب دهندت کباب هم
جامی در این جهان به جگرتشنهای بده
تا آن جهان نجات دهندت ثواب هم
خود را به شوق گریه مستانه مست کن
تا نالهات دعا شود و مستجاب هم
سنجیده گوی آن چه نپرسند هم مگوی
این نکته را ز من بشنو از کتاب هم
دیدیم ما ملازم درویش بوده است
آسایشی که شاه نبیند به خواب هم
آهم خجالت از دل مجذوب میکشد
شکر خدا که رفت غم و اضطراب هم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیباییها و جذابیتهای معشوق میپردازد و از تأثیر عمیق آن بر خود سخن میگوید. او به وصف چهره معشوق و تأثیر آن بر جهان میپردازد و اشاره میکند که تابش زیباییاش حتی خورشید را شرمنده کرده است. شاعر همچنین به غم و شادیهای خود به واسطه این عشق اشاره میکند و از سرشت انسانی و معنوی در جستجوی نجات سخن میگوید. در نهایت، او با حالتی عرفانی از غم رهایی مییابد و شکرگزار دیده شدن آثار محبت الهی میشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.