مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۶۷

دارد به سر هوای رخت آفتاب هم

خون کرده خنده‌ات به دل لعل ناب هم

در پرده زد جمال تو آتش به کائنات

یعنی نداشت تاب جمالت نقاب هم

پیچید سنبل از غم زلفت به خویشتن

در برگ غنچه پرده‌نشین گلاب هم

از تاب باده بر گل رویت عرق نشست

یا آتش از رخ تو خجل گشت و آب هم

خورشید را نهان نکند پرده‌های راز

محوت کدام ذره نشد در نقاب هم

خورسند شو چو لعل بدخشان به خون دل

تا از جگر شراب دهندت کباب هم

جامی در این جهان به جگرتشنه‌ای بده

تا آن جهان نجات دهندت ثواب هم

خود را به شوق گریه مستانه مست کن

تا ناله‌ات دعا شود و مستجاب هم

سنجیده‌ گوی آن چه نپرسند هم مگوی

این نکته را ز من بشنو از کتاب هم

دیدیم ما ملازم درویش بوده است

آسایشی که شاه ببیند به خواب هم

آهم خجالت از دل مجذوب می‌کشد

شکر خدا که رفت غم و اضطراب هم