گنجور

 
مجذوب تبریزی

نه تنها فارغم کرد از جهان درد

ز قید جان خلاصم کرد جان درد

کسی با درد بی‌دردی چه می‌کرد

اگر پیدا نمی‌شد در جهان درد

علاج مرگ تا هر کس نداند

چو خضر از چشم مردم شد نهان درد

به غیر از درد هیچم در میان نیست

چو مغزم کرده جا در استخوان درد

به دست آرند صد دل را به یک تیر

نبیند دست و بازوی بتان درد

تو بی‌دردی و از دردت خبر نیست

چه گویم تا تو را آید از آن درد

نگویم درد عاشق را دوا نیست

اگر با کس نمی‌گویی همان درد

تواند درد گردد عین درمان

اگر از دل نیاید بر زبان درد

علاج ناله می‌کردیم مجذوب

اگر می‌داد یک ساعت امان درد