گنجور

 
مجذوب تبریزی

بایدم شد در آستان تو خاک

تا نهم پای بر سر افلاک

شکر الله در آستانه دوست

خاکم و از فلک ندارم باک

در پناه توام ز غیر چه بیم

با سلیمانیم ز دیو چه باک

آفتابم ز فیض یک‌رنگی

صبح‌گاهم به دولت دل پاک

حبذا مَن وفا و عادَ الیک

مرحبا من اَتی و صار فداک

پادشاهی دگر چه می‌باشد

مستم و رند و عاشق و بی‌باک

خرم آن دل که فیض احسانش

مست و هش‌یار می‌رسد چون تاک

هنری نیست بهتر از احسان

مرضی نیست بدتر از امساک

آن که نشناخت می‌فروشان را

بهره هرگز نبرد از املاک

دو دل این جا به هر دو سر قلب است

از منافق به است منکر پاک

حق و باطل چه رو بر او کردند

خجلت از هر دو می‌کشد شکاک

هم‌چو مجذوب تا شوی خوشنود

بگذر از آب و باد و آتش و خاک

 
 
 
عنصری

چون مراغه کند کسی بر خاک

چون برد خاک او چه دارد باک

مسعود سعد سلمان

گر کنم جامه ها ز پیری چاک

زآن ندارد به جبه پیری باک

گر نشاطی که در تن آمده بود

به جوانی نشد به پیری پاک

مژده مرگ پیری آرد و بس

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
ابوالفرج رونی

ای چو نام تو اعتقاد تو پاک

انجم همت تو بر افلاک

غایت شادی تو از رادی

غارت رادی تو از املاک

جرم خوان قمر ترا سفره

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه