گنجور

 
شمس مغربی

اندر آمد ز در خلوت ما یار سحر

گفت کس را مکن از آمدنم هیچ خبر

گفتمش کی ز تو یابم اثری گفت آندم

که نماند ز تو در هر دو جهان هیچ اثر

گفتمش دیده من تاب جمالت دارد

گفت دارد چو شوم چشم ترا نور بصر

گفتمش هیچ نظر در تو توان کرد دمی

گفت آری چو شود جمله ذات تو نظر

گفتمش هیچ توان در تو رسیدن گفتا

در من آنکس برسد کاو کند از خویش گذر

گفتمش من چه ام و تو چه و عالم چیست

گفت من دانه ام و تو ثمر و کَون شجر

روی من بحر تجلی طلبد مظهر پاک

نیست خالی بجهان پاکتر از وی مظهر

گفتمش مغربیت در خور اگر هست بگو

گفت او روی مرا نیست بزخمی در خور