گنجور

 
شمس مغربی
 

اگر ز جانب ما ذلت و نیاز نباشد

جمال روی ترا هیچ عز و ناز نباشد

ز سوز عاشق بیچاره است ساز جمالت

جمال را اگر آن سوز نیست ساز نباشد

به پیش ناز تو گر ما نیاوریم نیازی

میان عاشق و معشوق امتیاز نباشد

بعشق ما بطرز جمال حسن تو دائم

لباس حسن ترا به از این طراز نباشد

کجا شود بحقیقت عیان جمال حقیقت

اگر مظاهر آیینه مجاز نباشد

مجوی در دل ما غیر دوست زانکه نیابی

از آنکه دردل محمود جز ایاز نباشد

نوازشی نتوان از کس دگر طلبیدن

اگرچنانچه دلارام و دلنواز نباشد

برای این دل بیچاره مغربی تو بگو

چه چاره سازم اگر یار چاره ساز نباشد