گنجور

 
شمس مغربی
 

بیرون دوید باز ز خلوتگه وجود

خود را بشکل و وضع جهانی بخود نمود

اسرار خویش را بهزارانوزبان بگفت

گفتار خویش را بهمه گوشها شنود

در ما نگاه کرد هزاران هزار یافت

در خود نگاه کرد بغیر از یکی نبود

در هرکه بنگرد همه عین خود بدید

چون جمله را برنگ خود آورد در وجود

یک نکته گفت یار، ولیکن بسی شنید

یکدانه کشت دست، ولیکن بسی درود

خود را بسی بخود یار و جلوه کرد

لیکن نبود هیچ نمودی جز این نمود

از دستی هستی همه عالم خلاص یافت

تا یار بر جهان در گنج نهان گشود

کس در جهان نماند کزو مایه نبرد

آنمایه بود یا نه اصل زیان و سود

با آنکه شد غنی همه عالم ز گنج او

یکجو ازو نه کاست نه یکجو در دراو فزود

چون مغربی هرآنکه بدان گنج راه یافت

بگشود بر جهان کف و گنج عطا نمود