گنجور

 
شمس مغربی

این کرد پریچهره ندانم که چه کرد است

کز جمله خوبان جهان کوی ببرده است

موسی کلیم است که دارد ید بیضا

عیسی است کزو زنده شود هر که نمرده است

چون چرخ برقص است و چو خورشید فروزان

کز پرتو رویش شود آنکس که فسرده است

او را نتوان گفت که از آدم و حواست

کس شکل چنین ز آدم و حوا نشمرده است

یغمای دل خلق جهان میکند این کرد

ماننده ترکان همگی باز دو برده است

با حسن رخش حسن خلایق همه هیچست

با لعل لبش جام مصفا همه درد است

هر دل که براو نقش جهان بود منقّش

نقش رخ او آمده آنرا بستردست

کس نیست که نقش رخ خود را بچنین کرد

در راه هوا جمله بکلّی نسپرده است

ای مغربی از دلبر خود گوی سخن را

کاو نه عرب و نه عجم و رومی و کرد است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابوسعید ابوالخیر

می هست و درم هست و بت لاله رخان هست

غم نیست وگر هست نصیب دل اعداست

فرخی سیستانی

زو دوسترم هیچ کسی نیست و گرهست

آنم که همی گویم پازند قرانست

منوچهری

هر کو به جز از تو به جهانداری بنشست

بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست

دادار جهان ملک جهان وقف تو کرده‌ست

بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست

مسعود سعد سلمان

طاهر ثقت الملک سپهر است و جهانست

نه راست نگفتم که نه اینست و نه آنست

نی نی نه سپهر است که خورشید سپهر است

نی نی نه جهانست که اقبال جهانست

آن چرخ محلست که با حلم زمینست

[...]

امیر معزی

ایام نشاط است که عید است و بهار است

گیتی همه پربوی‌ گل و رنگ و نگار است

در هر وطنی خرمی از موکب عیدست

در هر چمنی تازگی از باد بهارست

تا باد بهاری به سوی باغ گذر کرد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه